(
إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ
- 10 / احزاب ) .
سُفَالَة الرّيح : جهت پائين و آغاز وزش باد .
و عُلَاوة الرّيح : عكس آن است يعنى به سويى كه باد مىوزد ، و جريان دارد .
السِّفْلَة من النّاس : از فرومايگان مردم ، مانند ، دون و پست .
أَمْرُهُم في سَفَال : ( كارشان در ركود و پستى است ) .
سفن
: السَّفَن : تراشيدن پوست و ظاهر چيزى ، مثل تراشيدن چوب و چرم و پوست .
سَفَنَ الرِّيحُ التُّرَابَ عن الأرض : باد خاك را از سطح زمين بر كند .
شاعر گويد :
فَجَاءَ خَفِيّاً يَسْفِنُ الأرضَ صدرُه .
يعنى : به آرامى وزيد و سينهاش زمين را تراشيد .
السَّفَن لفظا مثل - النّقض - است ، يعنى آنچه كه تراشيده شده . واژه - سَفَن - به چرم دسته شمشير و آهنى كه چيزى را مىتراشد نيز اطلاق شده و به اعتبار شكافتن و تراشيدن كه در معنى - سَفْن - است ، كشتى را نيز سَفِينَة ناميدهاند كه سينهء آب دريا را مىشكافد . خداى تعالى گويد : (
أَمَّا السَّفِينَةُ
- 79 / كهف ) سپس معنى اين واژه تعميم يافته و هر مركوب خوشخرام و راهوارى را هم سفينة گفتهاند .
سفه
: السَّفَه : خفّت و سبكى در بدن ، و از اين معنى است كه مىگويند :
زِمَامٌ سَفِيه : دهانه و مهار لرزان « 1 » .
و - ثوب سَفِيه : لباس بد بافت .
هامش
( 1 ) عبارت متن يعنى ( زمام سفيه ) به صورت ( ناقه سفيه الزّمام ) نيز آمده است يعنى شترى كه دهانهاش به گردنش آويخته شده و به آرامى حركت مىكند و در واقع سبك رو است و از باب ( تفعّل ) اين واژه عبارت .