تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
محض زينت ، سنگهاى گرانبها و سنجاقها بر آن قرار مىدادند ؛ و سلاح جنگ از قبيل : شمشير و خنجر و كارد برابر آن مىبستند و همچنين پول طلا و نقرهء خود را در آن مىگذاشتند . عبا ، لباس مربع‌مستطيلى بود ، كه از قماش مىساختند ، گاهى به دوش و گاهى زير بغل مىگرفتند - در زمستان ، پوستينى از پوست گوسفند ، يا بز بر دوش مىگرفتند . لباس زنان با مردان چندان اختلافى نداشت ، مگر اينكه لباس خارجى را كه مردان عبا و زنان چادر گويند ، قدرى فراخ مىگرفتند ؛ و در اواخر روبند ، يا دهان‌بند را بر آن افزودند . اما كفشها يا نعلين عبارت از قطعه‌هاى چوب يا پوست بود كه به هيأت قديم ساخته ، به وسيلهء ريسمانهاى پوستى به پاى خود مىبستند و كندن كفش دلالت بر آن بود كه موضعى كه بر آن نشسته‌اند ، امن و محل راحت است . چون كفشها پاى شخص را از گردوغبار و ساير كثافات محافظت نمىكرد ، لذا لازم بود ، كه ميزبان همواره آب براى شستن پاهاى ميهمان فراهم كند . اما عمامه مخصوص كاهنان بود ، بعضى از زنان عبرانى نيز استعمال مىكردند ، لباسها را با جواهر نفيسه و طلا و نقره و سنجاق زينت مىدادند و تمام مردم گوشواره‌ها در گوش و حلقه‌ها در بينى و بازوبند در بازو و خلخال در پا مىداشتند و آينه‌هايى از برنج صيقلى ترتيب مىدادند ، كه به دست گرفته يا در گردن يا كمر خود مىآويختند ؛ لباس روغنى لباسى بود كه براى محافظت از آب در موسم باران جامه را در روغن كتان چرب كرده خشك سازند و بپوشند . دوم آنكه زنان و مردان رعنا ، جامه‌هاى خود را ، به روغنهاى خوشبو يا عطريات چرب سازند و اين از مخترعات اهل هند است . لباس عزا يا جامه ماتم لباسى بود ، نيلى يا سياه‌رنگ .
يك دم از دود آه خاقانى * نيلگون كن لباس ماتم را
لباس عباسى : كنايه از لباس سياه است كه خلفاى عباسى شعار خود ساخته بودند . » « 1 » چنان كه قبلا گفتيم ساده‌ترين لباسها را لنگوته گويند و آن لنگى است كوچك كه فقرا به كمك آن ستر عورت كنند .
بستن لنگوته در ايام گرما راحتست * گر تو را شلوار يا تنبان نباشد گو مباش
نظام قارى لباده : به بارانى نمدين و بالاپوش روزهاى بارانى مىگويند ، علاوه‌براين ، به قسمى جامهء مردانهء دراز اطلاق مىشود كه روى جامه‌هاى ديگر مىپوشند و بيشتر روحانيان از آن استفاده مىكنند .
هامش
( 1 ) - لغت‌نامه دهخدا ، پيشين ، ص 107 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 92 | مرتضى راوندى