كه بِبُر اين را قباى روز جنگ * زير نافم واسع « 1 » و بالاش تنگ
گفت صد خدمت كنم اى ذوو داد * در قبولش دست بر ديده نهاد
پس بپيمود « 2 » و بديد از روى كار * بعد از آن بگشاد لب را در فشار
. . . ترك خنديدن گرفت از داستان * چشم تنگش گشت بسته در زمان
پارهاى دزديد كردش زير ران * از جز از حق ، از همه احيا نهان « 3 »
گفت لاغى « 4 » خندمينتر زان دو يار * كرد او اين ترك را كلى شكار
چشم بسته عقل جسته مولهبه * مست ترك مدعى از قهقهه
پس سومبار از قبا دزديد شاخ * كه ز خندهش يافت ميدان فراخ
. . . بوسه افشان كرد بر استاد او * كه به من بهر خدا افسانهء گو
گفت درزى اى طواشى برگذر * واى بر تو گر كنم لاغى دگر
پس قبايت تنگ آيد بازپس * اين كند با خويشتن خود هيچكس
خنده چه رمزى ار دانستيئى * تو به جاى خنده خون مگريستئى
منتقد نامدار ما ، عبيد زاكانى همين معنى را در چند جمله بيان مىكند : « خياطى براى تركى قبا مىبريد ، ترك چنان ملتفت بود ، كه خياط نمىتوانست پارچه از قماش بدزدد ، ناگاه تيزى بداد ، ترك را خنده بگرفت و به پشت افتاد ، خياط كار خود بديد ؛ ترك برخاست و گفت : اى استاد درزى تيزى ديگر ده . گفت : جايز نباشد كه قبا تنگ مىگردد . . . » « 5 »
صاحب قاموس كتاب مقدس گويد : « بدانكه لباس متنفذين پنج قسم بود ، يعنى پيراهن و عبا و كمربند و كفش و عمامه ؛ اما پيراهن متقدمين لباسى بود كه بدن را از شانه تا زانوها مىپوشانيد و آن را آستينى نبود ، پس از آن به اقتضاى زمان ، به تدريج آن را بلندتر كرده ، آستين را نيز بر آن افزودند و كمربندى نيز بر آن قرار دادند ، لهذا چون شخص جز پيراهن چيز ديگرى نمىداشت ، وى را عريان مىگفتند و پيراهن مذكور را از كتان يا پشم به موافق ميل اشخاص ، به اختلاف انواع مىساختند .
اما كمربند كه زنار نيز مىگويند ، فايدهاش نگاه داشتن پيراهن بود و چون بر كمر مىبستند ، مقصود بيدارى و خدمت كردن ، و هرگاه از كمر مىگشادند ، مراد استراحت و آسودگى بود .
كمربند را از ريسمان يا پارچه يا پوست درست مىكردند و بر كمر مىبستند ، گاهى
هامش
( 1 ) - گشاد .
( 2 ) - اندازه گرفت .
( 3 ) - زندگان
( 4 ) - شوخى .
( 5 ) - كليات عبيد ، پيشين ، ص 290 .