اتو
يعنى آلتى كه به كمك آن چين و كيسى لباس را زائل كنند ؛ از قرنها پيش در ايران معمول بوده است . بهطورىكه در لغتنامهء دهخدا آمده است : « پيش از اين به جاى آلت آهنين كنونى نيمخمى را بر جايى نصب كردندى و به زير آتش افروختندى و جامه بر نيمخم كشيدندى و كلمهء روسى اوتوك از فارسى گرفته شده است . . . » ناگفته نماند كه از « اتو » استفاده طبى نيز مىكردند ، يعنى در دردهاى مفاصل ، موضع را با « اتو » گرم مىكنند .
مگر اطلس و صوف دارد مفاصل * كه داغ از « اتو » كردنش بود واجب
*
جامهها سربسر از داغ « اتو » سوختهدل * جز نپرداخته كرباس كه خامست اينجا
نظام قارى
صوف و اطلس مىنهند از عشق هم داغ « اتو » * آفرين او را كه داغ شهريارى بر دلست « 1 »
صائب
در كتاب اسرار التوحيد شيخ ابو سعيد ابى الخير ( تأليف در حدود سال 575 هجرى قمرى ) صورت ظاهر و لباس و اسباب سفر يك صوفى وارسته چنين توصيف شده است :
« . . . چون نزديك آمد ، مردى ديدم بلندبالا ، سپيدپوست ، ضخيم ، فراخچشم ، محاسنى « 2 » تا ناف ، مرقعى « 3 » صوفيانه پوشيده و عصايى و ابريقى « 4 » در دست و سجاده بر دوش افكنده و روستره « 5 » با مسواك بر دوش ديگر و كلاهى صوفيانه بر سر نهاده و چمچمى « 6 » برپاى كرده . . . به كنار آب آمد و سجاده بيفكند ، به شرط متصوفه و ابريقى آب بركشيد و بدان پس بالايى فروشد و استنجايى « 7 » بهجاى آورد و بر كنار چشمه بنشست . . . » « 8 »
چنان كه احمد غزالى در « فضائل الانام » متذكر شده است از ديرباز طبقه ممتاز جامعهء ايران به « لباس نيكو و جامه زيبا » و كسب مقام و موقعيت دلبستگى و علاقه داشتند ، غزالى ، خطاب به خواجه مجير الدين كه به خدمت سنجر كمر بسته بود از سر خيرخواهى مىگويد : « . . . هركه
هامش
( 1 ) - لغتنامهء دهخدا ، ( ابو سعد اثبات ) ، ص 998 .
( 2 ) - ريش
( 3 ) - جامه صوفى
( 4 ) - آفتابه
( 5 ) - منظور از « روى ستره » همان دستمال صورتخشككنى است .
( 6 ) - گيوه
( 7 ) - تطهير و شستشو
( 8 ) - كريم كشاورز ، هزار سال نثر فارسى ، كتاب سوم ، ص 749 .