سردار و شاهزادههاى قاجار به خوبى نشان مىدهد كه اكثر فواحش تهران ، زنها و دختر - هاى پاكدامنى بودند كه در اثر دسايس قدرتمندان به دام فساد افتادهاند ، عارف مىنويسد :
« در اين وقت نظميهء تهران كه مركز حفظ ناموس اين مملكت است ، به دست بىناموسترين جنس بشر آقا بالا خان سردار سپرده شده بود . . . اين بيشرف بىناموس هرجا زن خوشگلى سراغ مىكرد ، به دستيارى زنهاى دلاله و اجزاى بىناموس نظميهء آن زمان كه مشتى وافورى تربيت شده زير دست خودش بودند ، تا پرده عصمت آنها را نمىدريد ، راحت نمىنشست ، خود من زياده از صد زن بدبخت را ديدم و جهت افتادن آنها را به خط كج سئوال كردم ، معلوم شد ، همه را از پس پرده عصمت او بيرون كشيده و به كوچهء بدنامى او رهنمون بوده است .
زنى گفت : پس از مدتها كه زنى دلاله مرا دنبال كرد ، به منزل سردارم برد ، با علاقهاى كه به شوهر و يك طفلم داشتم او را تهديد كرده گفتم اگر بار ديگر به منزل آيى و از اين مقولهء صحبت دارى ، به شوهر گفته و سزاى تو را در كنارت خواهم گذاشت . بعد از چند روز كه به حمام رفتم ، آن زن مانند اجل در دنبال من افتاد و من غافل بودم ، موقع بيرون آمدن پليس به همراهى همان زن ، مرا گرفت كه تو بايد به نظميه بيايى هرچه داد و فرياد زدم كه تقصير من چيست ، به چه جرم و ارتكاب ، چه خيانت سزاوار رفتن نظميه شدم ؟ يك مرتبه چشمم به همان زن افتاد ، بناى التماس كردن را گذاشتم نزديك من آمد و آهسته به من گفت عجز و تضرع ثمر ندارد ، ديدى به حرف من گوش ندادى ، عاقبت خود را گرفتار كردى ؟ حالا از داد و فرياد كردن نتيجهاى جز بردن آبروى خودت نخواهى برد . . . به اين نحو مرا به منزل سردار بردند ، چند هنگامى نگاهم داشتند ، شوهر بدبختم به خيال اينكه شايد در سر راه حمام چاهى دهن باز كرد و من در چاه فرورفتهام ( كه اى كاش اين خيال حقيقت پيدا كرده بود و در چاهى سرنگون مىشدم و اين روزها را نمىديدم ) چندى در نگرانى بود ، پس از بيرون آمدن روى رفتن منزل و ديدن شوهر نداشتم ، چون چاره نبود ناچار با حال شرمندگى و خجلت به خانه آمدم . . . و قصه را بىپرده با شوهر در ميان نهادم . . .
او گفت : تو ديگر به درد من نخواهى خورد ، بودن تو در خانهء من بزرگترين درد و بدترين ننگست ، بچهء مرا از من گرفت و طلاقم گفت و بيرونم كرد .
كار به رسوايى و غوغا كشيد * كارم از آن روز به اينجا كشيد « 1 »
بهاينترتيب اين مرد جاهل و متعصب ، زن بيگناه خود را كه در نتيجهء يك توطئه بدنام شده بود به دست حوادث سپرد و به گناهكار اصلى توجه نكرد و درصدد پيكار با او و همكارانش برنيامد .
هامش
( 1 ) - عارف قزوينى ، كليات ديوان ، ص 123 به بعد .