نداشتم ، حالا مبتلى هستم . . . گفتم مردى ندارم ، اما جوانمردى دارم ، دو امپريال هم به او دادم كه مرا آسوده گذارد به حال خود باشم . شام آوردند . . . نخوردم . . . مجلس گرم شد بهطور شوخى ملا موسى را كتك زدم . فرياد مىكرد . . . بعد به اتاق آمده ، حضرات را در برج خوابانيدم . در را به روى آنها بسته قفل زدم خود ، در اطاق ديگر خوابيدم ، صبح برخاسته رو به شهر آمدم ، خدا حفظ كند مرا از كفاره معاصى ديشب ، گوسفندى به سيد اسماعيل امامزاده فرستادم . . . » « 1 »
محفل عيشى با دوستان
در تاريخ 7 جمادى الاولى 1302 قمرى ، يكى از دوستان ضمن نامهاى از اعتماد السلطنه دعوت مىكند كه در مجلس عيشونوشى كه ياران در آن جمعند شركت جويد ، وى با قبول اين دعوت در وصف اين محفل دوستانه چنين مىنويسد : « . . . آنجا رفتم وارد اتاقى شدم ، سه ذرع در چهار ذرع . دو لالهء فلزى و يك لامپاى نفطى مىسوخت . دو فرش كتان الوان گسترده و انواع ماكولات به اصطلاح رنود ، مزه مىگويند چيده شده هم شيرينى بود هم كباب بره ، هم ماهى بود هم آش آبغوره . نارنجى و ترنجى هم در سينى بود ، زغال سنگى در بخارى ، جامى از بلور در جلو هر حريفى و ميناى مى در مقابل هر رندى . اهل مجلس مردانه ميرزا محمود خان ميزبان و . . . زنانه خانمى با لباس طاووسى كه عبارت از زيرجامه زرى و نيمتنهء محرمات كشميرى ، چهارقدى از سنقر ، با صد هزار قر و فر در صدر مجلس قرار گرفته ، سنش در شباب و از عشق مناكحه در پيچوتاب . زن ديگر مسماة به ميرزا باجى كه ملحفه بود سراپا چيتپوش ، چون خراباتيان بادهنوش . اظهار معقوليت مىكرد و به معقولات دخل و تصرف مىنمود و اما سراپا رذالت ، و وقاحت از سيمايش هويدا ، زن ديگر موسوم به زن خان ، دايرهء جلاجلى كه از همسايگان به عاريت گرفته بود ، در دست داشت اشعار غيرمناسب و غلط و تصنيفهاى كارعمل مىخواند ، تصنيفش اين بود :
خانمى چقدر ددر ميرى * با لاله و فنر ميرى
باكرهء كهر ميرى * با يوسف و اصغر ميرى
ديشب كجا ، مى خوردهاى * چشمت گواهى مىدهد
اين مطربه را هم دخترى بود به سن پنج كه در گوشهء اتاق خوابيده بود . هر ساعت مام عفريتش مشت به كلهاش مىزد كه برخيز برقص و نعمت بگير . ( ! ) طفل بيچاره چشم باز مىكرد ، ناله ، بلكه گريه كرده دوباره به خواب مىرفت . ورود من با حالت پيرى و شكستگى و بدلباسى اثر غريبى بخشيد ، خوانين تصور كردند يقين به واسطهء عظم جثه و خستگى جبهه ميرزاى صاحب خانهام ، چندان خوششان نشده از تعارفات و تواضعات هم كه
هامش
( 1 ) - اعتماد السلطنه ، روزنامهء خاطرات ، ص 126 - 125 . ( نقل به اختصار )