تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 506

مساهمون:

ص٥٠٦
جگر گذاشتم و خود را به زور مشغول ساختم ، شب رسيد ، سيد كربلايى از شهر آمد ، درها را بستم مجلس بزم آراستيم سه بطرى عرق و يك مينا مى از شهر آورده بودند ، در مجموعه‌يى به مجلس آوردند ، قدرى ماست و نان و پنير به بطريها ضميمه كردند ، خواستم شأنى تحويل دهم و خودنمايى نمايم ، آبدار را فحش دادم كه آجيل چه شد ؟ كباب كو ؟ آبدار فضول جواب داد : از گوشت قربانى صبح به جهت خانهء خود ذخيره كرده بودم . . . اگر ميل داريد كباب شود . . . ده دقيقه بعد طبقى در مجلس گذاشت كه گوشت كباب پخته و آجيل بو نداده در او بود ، بالاخره به نوشيدن باده مشغول شديم . . . مخمورى ، مغرورى آورد . . . زنى صورت خود را چون ماه مخسوف جلوه داد ، اين زن چهل و پنج الى پنجاه سال دارد ، لاغرميان ، كوتاه‌قد ، سياه‌چرده ، زشت‌رو و خشن‌مو ، باوجود اين صفات از خودراضى ، فيسو و غرو ، من كه جز صورت زشت و سيرت پلشت انتظارى نداشتم تعجب كردم . . . از گذشته گفتند ، خلاصه از كيسهء خود پنج عدد اشرفى تومانى به سيد دادم كه به حسن خان بدهد ، حسن خان برآشفت كه من به عشق رو و ديدار موى فلانى آمده‌ام ، در بند درم و دينار نيستم ، اما باطنا اشرفيها را به كربلايى سپرد كه نگاه دارد مجلس گرم شد ، ميرزا رضا ، بناى صحبت گذاشت . . . تصنيف اين بود :
شاه شمشيربند منم * خسرو هنرمند منم
خنده خنك زيادى شد ، عبد العلى پيشخدمت گفت بيرون مهتاب خوبى است ، چرا بيرون نمىرويد . عفونت پارچهء زيرجامهء حضرات طورى اتاق را بدهوا كرده بود ، كه از اين تكليف عبد العلى نهايت رضايت به هم رساندم ، بيرون آمدم ، در كنار حوض مدور فواره‌دار نشستم ، اين ضعيفه بىزيرجامه ، موسوم به خاور داعيهء رقص و خواندن كرد ، دو سه دهان خواند ، رقص كرد . به اين تفصيل كه زيرجامه حسنخان را كه قدك گلى بود عاريه پوشيد ، دايره كوچكى كه همراه آورده بود دست گرفت و اين تصنيف را خواند :
شب دلكم تنگ است * روز دلكم سنگ است عرق نيست بنگ است * شراب نيست رنگ است سرمه نيست سنگ است * آخ آخ جنگ جنگ است . . . بازآمديم به تهران * قبله عالم دل تنگ است كرمل ( كلنل ) ز رويم حيا كن * شرمى تو از خدا كن رحمى به رعايا كن * اى شاه باعدالت ، شكر للّه سلامت
بارى از شب خيلى گذشت . ساعت چهار شام خواستم . خاور خانم مست بود ، خود را به روى من انداخت . . . گفت تو خيلى زشت شدى در خانه‌هاى سنگلج تو را ديدم خيلى خوشگل بودى گفتم : خانم عزيز ، آن‌وقت سال من چهارده بود حالا سى و نه سال دارم . آنوقت غم زمانه
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 506 | مرتضى راوندى