كردهاى ؟ مىبايد به سزاى خود برسى . ملا عباس پس از چوب خوردن زياد از زير فلكه فرياد كرد : « نه پول مىخواهم نه شال ، اگر جهانبانى چيزى هم دستى مىخواهد بندگى مى - كنم ؛ او را رها كردند و فرمودند : اين جوان كفشدوز بسيار طفل محجوبى هست ، بايد چماقچى حكومت باشد . . . » « 1 »
عياشى اعتماد السلطنه
بهطوريكه از كتاب روزنامهء خاطرات اعتماد السلطنه برمىآيد ، آشنايى او را به فراهم كردن مجلس بزمى برمىانگيزد و وى پس از ترديد و تحير بسيار به شركت در اين مجلس تن مىدهد و در وصف آن مطالبى در روزنامهء خاطرات مىنويسد كه براى آشنا شدن خوانندگان با وضع فواحش در آن ايام به نقل قسمتى از آن مىپردازيم : « . . . سر و رو را شستم ، گلاب زدم ، سبيلها را تاب دادم ، عبايى دوش گرفتم ، شوخ و شنگ نشستم ، ديگر غافل از اينكه دبنگ و الدنگ خواهم شد ، ربع ساعتى طول كشيد ، خانم اول . . . با چادر نماز خرامان وارد شد ، تعظيمى كرد ، رو را گرفته بود ، گوشه چشم نشان مىداد ، اذن جلوس دادم ، نشست . . . ميرزا رضا كه حاضر خواندن اشعار بود واچرتيد . . . دوباره شاهوار نشستم ، با عصايى كه در دست داشتم ، گاهى با حوض حوضخانه بازى مىكردم و آبپاشى مختصرى به اطراف مىنمودم ، خانم ثانى وارد شد كه جان كلام بود ، زنى بود بيست و پنج الى سى ساله از اهل تبريز ، چشمكوچك ، ابروباريك ، دماغزينى ، دهان بىاندازه گشاد ، تمام صورت را حتى ، ابرو را با سرخاب زايد از اندازه گلگون كرده ، زيرجامه مخمل نخى گلى در پا ، پيراهن كهنهء زرى در بر ، ارخالق زرى مستعمل در بدن ، چادر نمازى در سر ، خرامانخرامان چون دلبران وارد شد ، تعظيمى بجا آورد ، اجازهء جلوس يافت و نشست ، خانم سوم زيرجامه ندارد ، با شليته آمده است ، خجالت از ورود دارد ، خواهى نخواهى ورودش دادم و در صف حريفانش نشاندم ، ملا موسى از جا جست نزديك آمده ، به من گفت ترا به خدا زن به اين خوبى ديدهيى ، طبق صورت ، چون اطلس و بهقدرى بدن اين زن سفيد و نرم است كه بوسه از لب تا به ناف مىلغزد و ناز از گردن به كفل ، پستانش ليمو . . . من و ميرزا رضا بلند و بىاختيار خنديديم ، او از تنفر و من از تغير به خود لرزيدم ، اما دم دركشيدم ، آهسته با ميرزا رضا گفتم كه ما مقصود وطى و خيال ديگر نداشتيم ، مىخواستم با دلبران شوخ و شنگ مستانه و حريفانه بنشينيم و ببزميم ، حالا با ديوان جهنم و عفرتيان پرالم صحبت خواهم داشت و آنها را تمسخر خواهيم نمود و مىخنديم ، در اين بين خيال به جهت من آمد كه حضرات را اعاده به شهر دهيم به ساعت نگاه كردم ، يك به غروب مانده بود ، خلاف فتوت و عطوفت بود ، دندان به
هامش
( 1 ) - ر . ك . تاريخ عضدى ، پيشين ، ص 71 به بعد .