بيش ، گرد فتنه و فساد نگردند . . . » « 1 » و قدرت به منازعه و مواضعه نيابند ، دار العلم شيراز را دار العيش كرد ، و تهيه سامان خوشدلى بيشتر دست به هم داد . . . فوجى هرزهگرد هرجايى تاراجگر شيدايى ، كيسهپرداز بحر و كان ، دشمن دين و رهزن ايمان ، خصم زرق و سالوس ، آفت زهد و ناموس . . . دلشكاران هوشربا ، كه غم دلبستگى گرفتاران و شيوه ثبات وفا - داران و روز تار آشفتگان را چون كاكل و جعد گيسو بر قفا مىافكندند . . . مسندآراى ملك كريمخان زند . . . به صيد و شكار شايق نبود ، ليكن در خلوات به صيد آهووشان غزاله روى راغب . . . شبها در شبستان عشرت ، شراب را با كباب تيهو و بط و خروش بربط با كبك خرامان طاوسرفتار خورشيدطلعت مىخورد . . . شام كه از ايوان بار برخاستى در حريم عشرت بزم صهبا و خلوت صحبت آراستى . . . با آنكه سالش قريب به هفتاد بود ، و اعضا و اركانش از كار بازمانده ، بازار شوق لذات جسمانى و استماع نغمات اغانى و شراب ريحانى و وصال غوانى معرض نبود ، و مىگفت : ما پير شديم و دل جوانست هنوز بالجمله به تقاضاى دل معشوقپرست و در آخر شيخوخيت دل به عشق شيرينى شكرريز ، بست . . . سوداى پير با جوانان مشكل است ، پيران را پاى زندگانى فرورفته در گل ، بهتر كه در عشق جوانان دست حسرت مانده بر دل . . . معشوقه اگرچه اسباب عشرت و كامرانى در ايوان سلطانى به اقصى الغايه آماده داشت ، اما چشمش بر قدرت و توان جسمانى بود نه بر زر و زيور جهانبانى لؤلؤء لالا ، سفتن خواهد و غنچه رعنا ، شكفتن ، از دست مرتعش گهر سفتن نيايد و از پيران دمسرد با بتان سروبالا به ناز خفتن . . . يار طناز . . .
سخن سرد مىگفت و او جور دلدار مىبرد و از استعناى معشوق خون دل مىخورد . . .
خاطرش بستهء او بود تا از دار غرور رحلت نمود آن سرو بلند را كه در سر زلفش دلها در بند بود ، بعد از وى سلطانعلى خان زند خواست و خانه مختصر خود را از فروغ طلعتش بياراست . . . » « 2 »
حمله به خراباتيان
به حكايت رستم التواريخ چون كريمخان جان سپرد ، زكى خان زند به قصد عوامفريبى « فرمود : خرابات و ميخانهها را خراب و ويران نمودند و خمهاى باده را شكستند و خراباتيان بادهپيما را توبهء نصوح « 3 » دادند و ارباب طرب دربهدر ، و خاك بر سر شدند ، غافل از اينكه حافظ مىگويد :
مباش درپى آزار و هرچه خواهى كن * كه در طريقت ما غير از اين گناهى نيست
هامش
( 1 ) - عبد الحسين نوايى ، كريمخان زند ، ص 193 .
( 2 ) - ر . ك : كريمخان زند ، پيشين ، ص 258 به بعد . ( نقل به اختصار )
( 3 ) - توبه راست و حقيقى را توبه نصوح گويند .