سيم ما را به خانه نگذارد و تو را دل ندهد كه زيادت از اين خرج كنى ، من تدبيرى دانم ، كه هيچ سيم تو ضايع نشود و درمى پانصد ، ترا سود اندوزد و من و تو هردو آنجا عيش كنيم . حامد گفت : چه تدبير است ؟ گفت : آنكه پنجاه دينار به يارى و در خانهء سواراك بنشينى و مقامران آنجا را مجاهزى ( يعنى خزانهدارى ) كنى و بورگ ستانى و ترازو - دارى كنى ، و كم دهى و زيادت ستانى ، و ده يازده در ساعت سود ستانى و طعام و شراب ايشان بىمنت خورى و سواراك از ده درم كه بستاند ، شش به تو رساند و اگر مدت يك هفته پنجاه دينار درين كار اندازى ، هفتهء ديگر ترا دويست دينار شده باشد . حامد را طمع مال بدان محرض و باعث آمد بر آنكه مجاهزى مقامران كند ، پس برفت و پنجاه دينار بياورد و به خانهء سواراك رفتند .
پس اسماعيل سواراك را از كار آگاه كرد و اعلام داد و او را گفت : صيدى بزرگ در دام من افتاده است ، غافل مباش و طايفهاى از مقامران دغا « 1 » را حاضر كن و هركسى را چيزى به عاريت ده تا به گرو به حامد دهند و زر ، از وى بستانند ، سواراك مقامران را حاضر كرد و قدرى رخت بديشان داد و ايشان به گرو به حامد دادند و او را خدمت مى - كردند و طعامهاى لذيذ و حلواهاى پاكيزه آوردند و در ميان حلوا قدرى تاتوره تعبيه كردند و به حامد دادند و حامد بخورد و بخفت و ايشان زرها ميان خود قسمت كردند و نماز خفتن حامد را در پشت كشيدند و در ميان بازار بنهادند و چون شب درآمد ، جماعت عسسان حامد را ديدند در ميان بازار افتاده و او را به زندان بردند و چون ديدند كه بىهوش است ، قدرى روغن و سركه و امثال آن در حلق او ريختند تا به هوش بازآمد و خود را در دست عسسان ديد اسير و محبوس و متحير بماند . و نيارست گفت كه اين حال با من در خانهء سواراك كردهاند ، بهانه ساخت ، امير عسس او را گفت : هزار درم بده تا ترا بگذارم و امير را از حال تو آگاه نكنم . حامد هزار درم بداد و از زندان بدرآمد ، پس جماعتى از پيادگان امير عسس بيامدند و گفتند : امير را خبر دادهاند كه دوش حامد را بگرفتهاند ، ما را چيزى ده تا بگذاريم و اگر ندهى ترا به درگاه بريم تا امير چه حكم فرمايد ، حامد به سخن ايشان التفات نكرد ، و ايشان او را به درگاه بردند و امير مرو در آن وقت محمد سهل بود و او مردى ظالم ، ستمكار و سيمدوست و خداىناترس بود . مدتى در بند او بود كه از حامد چيزى بستاند به نوع مصادره يا به بهانهاى ، چون پولى نرسيد ، او را بىآنكه سئوال كنند چوب بزدند پس او را به دست مستخرج « 2 » بازداد و در شهر ندا كردند كه هركه اوان و امانات حامد دارد فرمان بر آن جمله است كه همه را به نزديك من
هامش
( 1 ) - دغلكار و ناجوانمرد
( 2 ) - مامور شكنجه ديوان