به خود گفتم عجب نبود كه نفرت * كنند از صحبت لنبان لبيبان « 1 »
نزارى
لبيب به معنى عاقل و خردمند است ، سعدى معتقد است كه عاقلان و لبيبان نيز به دام شيرينلبان مىافتند :
لب شيرينلبان را خصلتى هست * كه غارت مىكند لب لبيبان
گاه مأمورين انتظامى از اين نياز و غريزهء طبيعى بشر سوءاستفاده مىكردند و در راه عاشق و معشوق با حيله و مكر ، دامى مىگستردند و از اين توطئه به نفع خود بهره - بردارى مىكردند ؛ عوفى در حكايت زير نمونهيى از اين دسايس مأموران ديوانى را برملا مىكند :
پايان يك عشقبازى
عوفى در باب نهم از قسم سوم جوامع الحكايات مناظرى از طربخانهها و مراكز تجمع قماربازان را تصوير مىكند و نشان مىدهد كه در آن روزگاران نيز جماعتى از راههاى نامشروع به كمك عسس و داروغه عشرتخانههايى داير و مردم بىخبر را از راه راست منحرف مىكردند عوفى مىنويسد كه مردى به نام حامد شالىفروش « روزى بر دكانى نشسته بود ، كودكى لطيف و ساده با قدى چون سرو و رخى چون گل و حركاتى متناسب و لطفى شامل در پيش او بگذشت و و آن كودك را اسماعيل خواندندى و از لطف طبع بهرهاى داشت ، حامد او را بديد و بر وى فتنه ( يعنى دلداده و عاشق ) شد و به نزديك او رفت و اسماعيل كودكى شنگ و دغا و قوال و پاىكوب و مردفريب بود . چون ديد كه حامد بر سيرت قوم لوط است . . . به - لطف غمزهء حسن حركات ، او را بسته به خود گردانيد ، پس حامد او را گفت : شنيدهام كه تو شعر خوش مىخوانى و قول لطيف مىگويى و مرا آرزوست كه آواز تو بشنوم ، گفت :
منت دارم و خدمت كنم و لكن اين كار در ميان بازار راست نيايد ، اگر صواب بينى به خانهء « سواراك » رويم و در آنجا عيشى كنيم . حامد را اين سخن موافق نمود ، كه خانهاى نداشت كه كسى بدانجا توانستى برد و اين سواراك مردى بود به قرطبانى معروف و به خانهدارى موصوف و در جفتافكنى طاق . . . دلبران شهر ، مرغ طرب در خانهء او پرواز دادندى و ارباب فساد ، داد لهو و طرب در خانهء او دادندى و اسماعيل گفت : اى حامد من با خود هيچ سيم ندارم و در خانهء سواراك بىسيم نتوان شد ، تو بارى با خود هيچ سيم دارى ؟
حامد گفت : چندان دارم كه مرا و تو را بس باشد ، اسماعيل در وى آويخت كه مرا بنماى كه چند سيم دارى و به شوخى از سر بند او بگشاد ، چون بديد ، گفت : سواراك بدينقدر
هامش
( 1 ) - لبيب يعنى عاقل ؛ و لبيبان يعنى عقلا و دانشمندان . ( فرهنگ معين ، ج 3 ، ص 3627 . )