تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 461

مساهمون:

ص٤٦١
ندانى آنكه به صورت ، چقدر بد زيبا ؟ * ندانى آنكه به قامت چگونه بد رعنا كنون كه مرده و دادست عمر خود به شما * خلاصه امسال از يك جوان خودآرا فريب خورد و جوانمرگ گشت و خاك به سر * جوانك فكلىاى به شيطنت استاد ! دو سال در پى اين دختر جوان افتاد * كه تو ز خوبى شيرين شدى و من فرهاد تو كام من بده و من ترا نمايم شاد * فرستم از پى تو خواستگار و انگشتر عروسى از تو نمايم به بهترين ترتيب * دو سال طفره زد ، آن دختر عفيف و نحيف و ليك اول امسال از او بخورد فريب * چه چاره داشت كه او را بد اين بليه نصيب قريب شش مه ز آغاز سال نو باهم * بدند گرم همانا همين كه شد كم‌كم بزرگ ز اول پائيز اشكم مريم * بساط عيش دگر زان به بعد خورد به هم شدند عاشق و معشوق خصم يكديگر * چو گفته بود به او مريم آخر اى آقا مرا شكم شده پر ، پس چه شد عروسى ما * جواب داد به دو من از اين عروسيها هزارگونه دهم وعده كى كنم اجرا * ببين چه پند به دو داده بود آن كافر كه گر ز من شنوى رو « به شهر نو » بنشين * نما تو چند صبا زندگانى رنگين « عشقى » تفو به روى جوانان شهرى ننگين * ندانم آنكه خود اين گونه مردم بىدين چه مىدهند جواب خداى در محشر * ميانشان پس از اين گفتگو دگر ببريد دو ماه پائيز اين دخترك چها نكشيد * همى به خويش ، به مانند مار مىپيچيد خلاصه تا پدرش اين قضيه را فهميد * ز شرم قوه طاعت در او نماند دگر همين كه ديد كه بر ننگ وى پدر پى برد * غروب ترياك آورد خانه و شب خورد ! همى از اول شب كند جان ، سحرگه مرد * ز مرگ خود پدر پير خويش را آزرد ز گريه نصفه شد اين پيرمرد خون به جگر * همىبنالد و بغضش گرفته راه گلو به زور مىكند او را درون سينه فرو * خلاصه تا نبرد كس ز اهل شمران بو بر اين قضيهء بىعصمتى دختر او * نهان ز خلق ، مر او را نهند به خاك اندر غرض نكرد خبر هيچكس نه مرد و نه زن * ز بانگ صبحدم اين پيرمرد با شيون خودش بداد ورا غسل و هم نمود كفن * خودش براى وى آراست حجلهء مدفن مگر به مردم تهران خدا دهد كيفر * . . . غرض تمامى اسرار را بگفت آن زن پس از شنيدن اين جمله‌هاست كاكنون من
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 461 | مرتضى راوندى