ندانى آنكه به صورت ، چقدر بد زيبا ؟ * ندانى آنكه به قامت چگونه بد رعنا
كنون كه مرده و دادست عمر خود به شما * خلاصه امسال از يك جوان خودآرا
فريب خورد و جوانمرگ گشت و خاك به سر * جوانك فكلىاى به شيطنت استاد !
دو سال در پى اين دختر جوان افتاد * كه تو ز خوبى شيرين شدى و من فرهاد
تو كام من بده و من ترا نمايم شاد * فرستم از پى تو خواستگار و انگشتر
عروسى از تو نمايم به بهترين ترتيب * دو سال طفره زد ، آن دختر عفيف و نحيف
و ليك اول امسال از او بخورد فريب * چه چاره داشت كه او را بد اين بليه نصيب
قريب شش مه ز آغاز سال نو باهم * بدند گرم همانا همين كه شد كمكم
بزرگ ز اول پائيز اشكم مريم * بساط عيش دگر زان به بعد خورد به هم
شدند عاشق و معشوق خصم يكديگر * چو گفته بود به او مريم آخر اى آقا
مرا شكم شده پر ، پس چه شد عروسى ما * جواب داد به دو من از اين عروسيها
هزارگونه دهم وعده كى كنم اجرا * ببين چه پند به دو داده بود آن كافر
كه گر ز من شنوى رو « به شهر نو » بنشين * نما تو چند صبا زندگانى رنگين
« عشقى » تفو به روى جوانان شهرى ننگين * ندانم آنكه خود اين گونه مردم بىدين
چه مىدهند جواب خداى در محشر * ميانشان پس از اين گفتگو دگر ببريد
دو ماه پائيز اين دخترك چها نكشيد * همى به خويش ، به مانند مار مىپيچيد
خلاصه تا پدرش اين قضيه را فهميد * ز شرم قوه طاعت در او نماند دگر
همين كه ديد كه بر ننگ وى پدر پى برد * غروب ترياك آورد خانه و شب خورد !
همى از اول شب كند جان ، سحرگه مرد * ز مرگ خود پدر پير خويش را آزرد
ز گريه نصفه شد اين پيرمرد خون به جگر * همىبنالد و بغضش گرفته راه گلو
به زور مىكند او را درون سينه فرو * خلاصه تا نبرد كس ز اهل شمران بو
بر اين قضيهء بىعصمتى دختر او * نهان ز خلق ، مر او را نهند به خاك اندر
غرض نكرد خبر هيچكس نه مرد و نه زن * ز بانگ صبحدم اين پيرمرد با شيون
خودش بداد ورا غسل و هم نمود كفن * خودش براى وى آراست حجلهء مدفن
مگر به مردم تهران خدا دهد كيفر * . . . غرض تمامى اسرار را بگفت آن زن
پس از شنيدن اين جملههاست كاكنون من
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 461
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٤٦١