تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 460

مساهمون:

ص٤٦٠
نحيف و خشك شده سبزه‌هاى نورسته * كلاغ روى درختان خشك بنشسته ز هر درخت بسى شاخه باد بشكسته * صفا ز خطهء ييلاق رخت بربسته ز كوه‌پايه همى ، خرمى نموده سفر * بهار هرچه نشاطآور و خوش و زيباست به‌عكس پائيز افسرده است و غم‌افزاست * همين كتيبه‌يى از بيوفايى دنياست از اين معامله ناپايداريش پيداست * كه هرچه سازد اول ، كند خراب آخر به ياد آن شب مه افتى ، گر در اين ايام * گذشته زان شب مهتاب پنج ماه تمام خبر ز مريم اگر پرسى دختر ناكام * به جاى آن شبيش اوفتاده است آرام ولى سراپا پيچيده است آن پيكر * به يك سفيدكتانى ز فرق تا به قدم چو تازه غنچه به‌پيچيده پيكرش محكم * بكنده‌اند يكى گور و قامت مريم بخفته است در آن تيره خوابگاه عدم * هنوز سنگ نهشتند روى آن دلبر نشسته بر لب آن گور ، پيرمردى زار * فشاند اشك همى ، روى خاكهاى مزار ولى عيان بد از آن دور ديدهء خونبار * كه با زمانه گرفته است ، كشتى بسيار جبينش از ستم روزگار پر ز اثر * به گور خاك همىريزد ، او ولى كم‌كم تو گو ، كه ميل ندارد به زير گل مريم * نهان شود ، پدر مريم است ، اين آدم بعيد نيست تو نشناسىاش دگر من هم * گرفته‌ام همى الساعه زين قضيه خبر خميده‌پشت ، زنى پير ، لندلندكنان * دو سه دقيقه پيش آمد و نمود فغان كه صد هزاران لعنت به مردم تهران * سپس نگاهى بر من نمود و گشت روان به دو بگفتم از من چه ديده‌يى مادر * از اين سئوال من آن پيره‌زن به حرف آمد كه من ز مردم تهران نديده‌ام جز بد * ز فرط خشم همىزد به روى خاك لگد گهى پياپى سيلى به روى خود مىزد * همىبگفتم آخر بگو چه گشته مگر . . . خلاصه آنچه كه آن پيرزن بيان بنمود * كه نام اين زن ناكام مرده ، مريم بود چنان بسوخت دلم كز سرم برآمد دود * دهان سپس پى و دنبالهء سخن بگشود كه اين به گور جوان رفتهء سيه‌اختر : * چراغ روشن دربند بود اين مهوش دلم گرفته ز خاموش گشتنش آتش * به تازه بود جوان مرده هيجده سالش قشنگ و باادب و خانه‌دار و زحمتكش * نصيب خاك شد آن پنجه‌هاى پر ز هنر