نحيف و خشك شده سبزههاى نورسته * كلاغ روى درختان خشك بنشسته
ز هر درخت بسى شاخه باد بشكسته * صفا ز خطهء ييلاق رخت بربسته
ز كوهپايه همى ، خرمى نموده سفر * بهار هرچه نشاطآور و خوش و زيباست
بهعكس پائيز افسرده است و غمافزاست * همين كتيبهيى از بيوفايى دنياست
از اين معامله ناپايداريش پيداست * كه هرچه سازد اول ، كند خراب آخر
به ياد آن شب مه افتى ، گر در اين ايام * گذشته زان شب مهتاب پنج ماه تمام
خبر ز مريم اگر پرسى دختر ناكام * به جاى آن شبيش اوفتاده است آرام
ولى سراپا پيچيده است آن پيكر * به يك سفيدكتانى ز فرق تا به قدم
چو تازه غنچه بهپيچيده پيكرش محكم * بكندهاند يكى گور و قامت مريم
بخفته است در آن تيره خوابگاه عدم * هنوز سنگ نهشتند روى آن دلبر
نشسته بر لب آن گور ، پيرمردى زار * فشاند اشك همى ، روى خاكهاى مزار
ولى عيان بد از آن دور ديدهء خونبار * كه با زمانه گرفته است ، كشتى بسيار
جبينش از ستم روزگار پر ز اثر * به گور خاك همىريزد ، او ولى كمكم
تو گو ، كه ميل ندارد به زير گل مريم * نهان شود ، پدر مريم است ، اين آدم
بعيد نيست تو نشناسىاش دگر من هم * گرفتهام همى الساعه زين قضيه خبر
خميدهپشت ، زنى پير ، لندلندكنان * دو سه دقيقه پيش آمد و نمود فغان
كه صد هزاران لعنت به مردم تهران * سپس نگاهى بر من نمود و گشت روان
به دو بگفتم از من چه ديدهيى مادر * از اين سئوال من آن پيرهزن به حرف آمد
كه من ز مردم تهران نديدهام جز بد * ز فرط خشم همىزد به روى خاك لگد
گهى پياپى سيلى به روى خود مىزد * همىبگفتم آخر بگو چه گشته مگر
. . . خلاصه آنچه كه آن پيرزن بيان بنمود * كه نام اين زن ناكام مرده ، مريم بود
چنان بسوخت دلم كز سرم برآمد دود * دهان سپس پى و دنبالهء سخن بگشود
كه اين به گور جوان رفتهء سيهاختر : * چراغ روشن دربند بود اين مهوش
دلم گرفته ز خاموش گشتنش آتش * به تازه بود جوان مرده هيجده سالش
قشنگ و باادب و خانهدار و زحمتكش * نصيب خاك شد آن پنجههاى پر ز هنر
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 460
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٤٦٠