عشقى در يكى از نمايشنامههاى خود « شب مهتاب » ضمن توصيف زيبائيهاى طبيعت در يك شب مهتابى ، از يك دوشيزهء شميرانى و سابقهء دوستى او با يك جوان تهرانى و عهدشكنى و ناجوانمردى آن جوان و فاجعهء دردناك خودكشى دختر با استادى تمام پرده برمىدارد ؛ و ما قسمتهايى از سرگذشت اين دوشيزه ناكام را براى بيدارى نسل جوان به خصوص دوشيزگان نقل مىكنيم :
اوائل گل سرخ است و انتهاى بهار * نشستهام سر سنگى كنار يك ديوار
جوار درهء دربند و دامن كهسار * فضاى شمران اندك ز قرب مغرب تار
هنوز بد اثر روز بر فراز اوين * چو زين سياحت من يك دو ساعتى بگذشت
ز دور دختر دهقانهيى هويدا گشت * قدم بناز ( بكافوروش ) زمين ميهشت
نظركنان همه سو ، بيمناك بر در و دشت * تنش نهفته به چادرنماز آبيگون
برون فتاده از آن پرده چهرهء گلگون * در آن قيافه گهى شادمان و گه محزون
به صيد دل به آثار عاشقى مشحون * ز سوز عشق نشانها در آن لب نمكين
به رسم پوشش دوشيزگان شمرانى * ز حيث جامه نه شهرى به دو نه دهقانى
برو تمام مزاياى حسن ، ارزانى * شبيهتر ز فرشته است تا به انسانى
مرددم كه بشر بود يا كه حور العين * چو روى سبزه ، لب جو نشست آهسته
بد او چو شاخه گلى روى سبزهها رسته * شد آن فرشته در آن سبزهزار گلدسته
گل ارچه بود ، شد از سبزه نيز آرسته * هم او ز سبزه و هم سبزه يافت زو تزئين
سياهئى به همين دم ز دور پيدا شد * رسيد پيش جوانى بلندبالا بود
ز آب و رنگ همى بد نبود زيبا بود * ز حيث جامه هم از مردمان حالا بود
كلاه ساده و شلوار و ژاكت و پوتين * ( جوان ) سلام مريم مهپاره ، ( مريم ) كيست ايوائى
( جوان ) منم نترس عزيز ، از چه وقت اينجايى ؟ * ( مريم ) تويى عزيز دلم به چه دير مىآئى
سپس در آن شب مه ، آن شب تماشايى * شد آن جوان ، بر آن ماهپاره جايگزين
دگر بقيهء احوالپرسى و آداب * به ماچ و بوسه بجا آمد ، اندر آن مهتاب
خوش آنكه بر رخ يارش نظر كند شاداب * لبش بجنبد و قلبش كند سئوال و جواب
« عشقى » : براى من به خدا بارها شدست چنين * پس از سهچار دقيقه ببرد دست آن مرد
دو شيشه سرخ ز جيب بغل برون آورد * از آن دواى كه ، آن شب بدردشان مىخورد
نخست جام به آن ماهرو تعارف كرد