نگذارد فلك مينايى * كه خرى هم به فراغت گايى . » « 1 »
در مثنوى زير ، ايرج « ازدواج چشمبسته » يعنى ازدواج از روى نادانى را به باد انتقاد مىگيرد و خطرات و زيانهاى ناشى از آن را خاطرنشان مىكند :
خدايا كى شوند اين خلق ، خسته * از اين عقد و نكاح چشمبسته
بود نزد خرد احلى و احسن * زنا كردن از اينسان زن گرفتن
نگيرى زن نديده روى او را * برى ناآزموده خوى او را
چو عصمت باشد از ديدار مانع * دگر بسته به اقبال است و طالع
به حرف عمه و تعريف خاله * كنى يك عمر گوز خود نواله
شب اندازى به تاريكى يكى تير * دو روز ديگر از عمرت شوى سير
سپس جوئيد كام خود ز هر كوى * تو از يك سوى ، خانم از دگر سوى
نخواهى جست چون آهو از اين بند * كه مغز خر خوراكت بوده يكچند . . » « 2 »
* سخن ميرزادهء عشقى دربارهء عشق :
عاشقى را شرط تنها ناله و فرياد نيست * تا كسى از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست
تا نشد رسواى عالم كس نشد استاد عشق * نيم رسوا عاشق ، اندر فن خود استاد نيست
اى دل از حال من و بلبل چه مىپرسى ، برو * ما دو تن شوريده را كارى به جز فرياد نيست . . . » « 3 »
*
امشب آماده يار و ، بزم و شرابست * گو كه همين امشبم ز عمر حسابست
هر شبم از هجر ، آب ديده روان بود * امشبم از شوق وصل ديده پر آبست
لب به لب ميگسارش نازده مستم * آنچه زيادست اين ميانه شرابست
نقش گل سرخ بر حباب چراغست * خوبى اين منظر نكو ز دو بابست
روى فروزان يار و گونهء سرخش * حقهء آن سرخگل ، به روى حبابست
عمر پر از يادگار جور به جورست * عشق فقط يادگار عهد شبابست . . . » « 4 »
هامش
( 1 ) - همان كتاب ، ص 124 .
( 2 ) - همان كتاب ، ص 85 .
( 3 ) - ميرزاده عشقى ، كليات مصور ، به اهتمام مشير سليمى ، ص 364 .
( 4 ) - همان كتاب ، ص 368 .