بادامى ، ابروى كشيده و كمانى و گيسوانى مشكى و دهانى گلگون ، با رديفى از دندان - هاى مرتب و زيبا ، ويژگيهاى چهرهء زن گيلك را تشكيل مىدهد ، او به آرايش خويش توجهى خاص نشان مىدهد . . . زنان گيلك از فقير و غنى با پيراهنى از ابريشم و يا كتان نقشدار ، شلوار و سربندى از پارچهء ابريشمين كه محصول كارگاههاى خانگى است به كار مى - پردازند . . . نشاء و وجين و درو ، عموما برعهدهء زنان است ، اينان با لباسى بالازده تا زانو ، بازوانى عريان ، پاهايى در گل ، و سرى در معرض اشعهء سوزان آفتاب مدام به كار مىپردازند . » « 1 »
در حدود پنجاه شصت سال پيش ، ايرج ميرزا ، چنين گفته است :
اى خدا باز شب تار آمد * نه طبيب و نه پرستار آمد
باز ياد آمدم آن چشم سياه * آن سر زلف و بناگوش چو ماه
دردم از هر شب پيش افزون است * سوزش عشق ز حد بيرونست
تندتر گشته ز هر شب تب من * بدتر از هر شب من امشب من « 2 »
ايرج ميرزا در اشعار زير ، بىپرده و باصراحت به پيروى از اسلوب سوزنى سمرقندى از محروميت جنسى بينواترين قشرهاى اجتماعى ياد مىكند :
شد گذار عربى از در باغ * ديد در باغ يكى ماده الاغ
باغبان غايب و شهوت غالب * ماده خر بسته به ميل طالب
سر درون كرد و به هر سو نگريست * تا بداند به يقين خر خر كيست
اندكى از چپ و از راست دويد * باغ را از سر خر خالى ديد
آرى آن گم شده را سمع و بصر * بود اندر گرو گادن خر
آدمى پيش هوس كور و كر است * هركه دنبال هوس رفت خر است
او چه داند كه چه بد يا خوب است * بيند آن را كه بر او مطلوب است
الغرض بند ز شلوار گرفت * ماده خر را به دم كار گرفت
بود غافل كه فلك پردهدر است * پردهها در پس اين پرده در است
ندهد شربت شيرين به كسى * كه در آن يافت نگردد مگسى
ناگهان صاحب خر پيدا شد * مشت بيچارهء خرگا ، وا شد
بانگ برداشت بر او ، كاى جاپيچ * چه كنى با خر من ، گفتا : هيچ !
گفت المنته لله ديدم * معنى « هيچ » كنون فهميدم
هامش
( 1 ) - الكساندر خودزكو ، سرزمين گيلان ، ترجمهء سيروس سهامى ، ص 74 .
( 2 ) - ر . ك : ديوان ايرج ميرزا ، پيشين ، ص 120 .