تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 448

مساهمون:

ص٤٤٨
*
واى كه با زلف و رخ يار گذارى شب و روز * فرصتت باد كه خوش صبحى و شامى دارى
*
حديث عشق ز حافظ شنو ، نه از واعظ * اگرچه صنعت بسيار در عبارت كرد ثواب روزه و حج قبول ، آن كس يافت * كه خاك ميكدهء عشق را زيارت كرد
*
فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست * كجاست شيردلى كز بلا بپرهيزد
*
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست * عاشقى شيوهء رندان بلاكش باشد
*
از صداى سخن عشق نديدم خوشتر * يادگارى كه در اين گنبد دوار بماند
*
چو عاشق مىشدم گفتم كه بردم گوهر مقصود * ندانستم كه اين درياچه موج خونفشان دارد
*
عالم از نالهء عشاق مبادا خالى * كه خوش‌آهنگ و فرحبخش نوايى دارد اشك خونين به طبيبان بنمودم گفتند * درد عشق است و جگرسوز دوايى دارد
*
باده‌نوشى كه در او روى ريايى نبود * بهتر از زهدفروشى كه در او روى و رياست چه شود گر من و تو يك دو قدح باده خوريم * باده از خون رزان است نه از خون شماست
*
از چار چيز مگذر گر زيركى و عاقل * امن و شراب بىغش معشوق و جاى خالى
*
آب حيات و مرتبت خضر يافتى * يك‌بار اگر تو خود لب دلبر مكيده‌اى
*
لبش مىبوسم و درمىكشم مى * به آب زندگانى برده‌ام پى نه رازش مىتوانم گفت با كس * نه كس را مىتوانم ديد با وى
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 448 | مرتضى راوندى