رفتم گلش بچينم * پرپر شد و هوا رفت
رفتم پرپر بگيرم * كفتر شد و هوا رفت
رفتم كفتر بگيرم * آهو شد و صحرا رفت
رفتم آهو بگيرم * ماهى شد و دريا رفت » « 1 »
شعرا و نويسندگان ، در وصف زنان خوبروى نيز آثارى دلنشين از خود به يادگار گذاشتهاند :
سحرگه ماه عقرب زلف من مست * درآمد همچو شمعى شمع در دست
نقاب عنبرين از چهره بگشاد * طناب چنبرين بر مشترى بست
به فندق ضيمران « 2 » را تاب مىداد * به عشوهء گوشه بادام بشكست
خواجوى كرمانى
از پرده برون آمد ساقى قدحى در دست * هم پرده ما بدريد هم توبه ما بشكست
بنمود رخ زيبا گشتيم همه شيدا * چون هيچ نماند از ما آمد بر ما بنشست
فخر الدين عراقى
دعوت به اعتدال و ميانهروى
اوحدى مراغهيى در اشعار زير جوانان را به امساك در شهوت - رانى و رعايت اعتدال فرامىخواند و مىگويد :
آب كارت مبر كه گردى پير * كار اين آب را تو سهل مگير
بهترين ميوهء ز باغ تو است * راستى روغن چراغ تو اوست
او نماند چراغ تيره شود * خاطرت كند و چشم خيره شود
به فريب دل خيالانگيز * هر دمش در فضاى فرج مريز
در سرت اوست عقل و در رخ رنگ * در كمر سيم و در ترازو سنگ
نطفه از لقمهء حرام و حرج * ندهد فرج را ز نسل فرج
گندم بد نمىتوانى كشت * چه طمع مىكنى ز نطفهء خويش
زن ناپارسا مگير به جفت * اگر از بهر نسل خواهى جفت
هر ستم كز چنين پسر باشد * همه در گردن پدر باشد
او ز خود در عذاب و خلق از وى * پدرش را دعاى بد درپى
در اشعار زيرين ، اوحدى ، زنان فاسد و بدكار عصر خود را توبيخ مىكند :
مكن اى شاهد شكرپاره * دل و دين را به عشوه آواره
يا مگرد آشناى و شوى مكن * يا به بيگانه رأى و روى مكن
هامش
( 1 ) - صادق هدايت ، نوشتههاى پراكنده ، پيشين ، ص 9 - 357 .
( 2 ) - نوعى ريحان و گياه معطر .