وز آنجا گر به صد منزل رسانى * بود مرگى به صورت زندگانى
از خسرو و شيرين
عبيد زاكانى نيز پيرى را با عياشى سازگار نمىبيند :
« پيرى ، پيش طبيبى رفت گفت سه زن دارم پيوسته گرده و مثانه و كمرگاهم درد مىكند چه خورم تا نيك شود ، گفت معجون نه طلاق . » « 1 »
عشق و عاشقى در ايام پيرى
در ميان شعرا كسى كه با استادى تمام دوام عشق را تا آخرين روزهاى زندگى توصيف كرده است ، امير خسرو ، شاعر نامدار هند است . « اسرار و رموز عاشقى را او نيز مثل سعدى مىشناسد ، غزلهاى او باوجود سادگى و لطف بيانى كه دارد غالبا آكنده از درد و نياز ، نوميدى و اندوه تلخ غمانگيزى نيز در سراسر آن موج مىزند . . . از آنها مىتوان صداى روح شاعر را كه زير بار اندوه و پريشانى خرد و شكسته مىشود ، شنيد . بدينگونه عشقى كه غزلهاى او را مزيت مىبخشد هوس شاعرانه نيست ، درد است ، درد واقعى ، دردى كه ننگ و ملامت نمىشناسد و با رسوايى و نوميدى آشنايى دارد . با اينهمه ، تا روزگار پيرى از جان شاعر جدا نمىشود و تا پايان عمر وى را دلدادهء جوانان مىدارد . » « 2 »
دل ز تن بردى و در جانى هنوز * دردها دادى و درمانى هنوز
آشكارا سينه را بشكافتى * همچنان در سينه پنهانى هنوز
ملك دل كردى خراب از تيغ ناز * اندر آن ويرانه سلطانى هنوز
هردو عالم قيمت خود گفتهيى * نرخ بالا كن ، كه ارزانى هنوز
سيرى و شاهدپرستى ناخوش است * خسروا تا كى پريشانى هنوز
از گفتههاى حافظ در پيرامون « عشق عارفانه » :
قلم را آن زبان نبود كه سر عشق گويد باز * وراى حد تقرير است شرح آرزومندى
*
دو يار زيرك و از بادهء كهن دو منى * فراغتى و كتابى و گوشهء چمنى
من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم * اگرچه در پيم افتند هر دم انجمنى
كه هركه گنج قناعت به گنج دنيا داد * فروخت يوسف خود را به كمترين ثمنى
بيا كه رونق اين كارخانه كم نشود * به زهد همچو تويى يا ز فسق همچو منى
*
به عشق زنده بود جان مرد صاحبدل * اگر تو عشق ندارى برو كه معذورى
*
چو امكان خلود اى دل درين فيروزهايوان نيست * مجال عيش فرصت دان به فيروزى و بهروزى
هامش
( 1 ) - ر . ك : كليات عبيد زاكانى ، پيشين ، ص 267 .
( 2 ) - ر . ك : با كاروان حله ، پيشين ، ص 261 .