عشق معنوى و عارفانه به زيباترين صورتى در مثنوى مولوى تصوير شده است :
عشق را پانصد پر است و هر پرى * از فراز عرش تا تحت الثرى
عشق بشكافد فلك را صد شكاف * عشق لرزاند زمين را از گزاف
هرچه گويم عشق را شرح و بيان * چون به عشق آيم خجل گردم از آن
گرچه تفسير زبان روشنگر است * ليك عشق بىزبان روشنتر است
شرح عشق ار من بگويم بر دوام * صد قيامت بگذرد وان ناتمام
مذهب عاشق ز مذهبها جداست * عاشقان را مذهب و ملت جداست
غير هفتاد و دو ملت ، كيش او * تخت شاهان تختبندى پيش او
با دو عالم عشق را بيگانگى است * و اندر او هفتاد و دو ، ديوانگى است
سر پنهان است اندر زيروبم * فاش اگر گويم جهان بر هم زنم
چون قلم اندر نوشتن مىشتافت * چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
چون قلم در وصف آن حالت رسيد * هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد
استاد سخن سعدى در جنگ « عشق » با « تقوى » با صراحت و صداقت ( كفهء عشق ) را سنگينتر مىبيند :
« پنجه با ما مكن كه نتوانى »
گفتم اين درد عشق پنهان را * به تو گويم كه هم تو درمانى
باز گفتم چه حاجتست به قول * كه تو خود در دلى و مىدانى
نفس را عقل تربيت مىكرد * كز طبيعت عنان بگردانى
عشق دانى چه گفت تقوى را * پنجه با ما مكن كه نتوانى
چه خبر دارد از حقيقت عشق * پاىبند هواى نفسانى ؟
خودپرستان نظر به شخص كنند * پاكبينان به صنع ربانى
شب قدرى بود كه دست دهد * عارفان را سماع روحانى
رقص وقتى مسلمت باشد * آستين بر دو عالم افشانى
قصهء عشق را نهايت نيست * صبر پيدا و درد پنهانى
سعديا ديگر اين حديث مگوى * تا نگويند قصه مىخوانى
ظاهرا سعدى در طول زندگى پرفرازونشيب خود فقط به سيب زنخدان ماهرويان توجه و دلبستگى نداشته است :
جماعتى كه ندانند حظ روحانى * تفاوتى كه ميان دواب و انسانست
گمان برند كه در باغ حسن سعدى را * نظر به سيب زنخدان و نار پستانست
مرا هر آينه خاموش بودن اوليتر * كه جهل پيش خردمند عذر نادانيست