تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 443

مساهمون:

ص٤٤٣
عشق معنوى و عارفانه به زيباترين صورتى در مثنوى مولوى تصوير شده است :
عشق را پانصد پر است و هر پرى * از فراز عرش تا تحت الثرى عشق بشكافد فلك را صد شكاف * عشق لرزاند زمين را از گزاف هرچه گويم عشق را شرح و بيان * چون به عشق آيم خجل گردم از آن گرچه تفسير زبان روشنگر است * ليك عشق بىزبان روشن‌تر است شرح عشق ار من بگويم بر دوام * صد قيامت بگذرد وان ناتمام مذهب عاشق ز مذهبها جداست * عاشقان را مذهب و ملت جداست غير هفتاد و دو ملت ، كيش او * تخت شاهان تخت‌بندى پيش او با دو عالم عشق را بيگانگى است * و اندر او هفتاد و دو ، ديوانگى است سر پنهان است اندر زيروبم * فاش اگر گويم جهان بر هم زنم چون قلم اندر نوشتن مىشتافت * چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت چون قلم در وصف آن حالت رسيد * هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد
استاد سخن سعدى در جنگ « عشق » با « تقوى » با صراحت و صداقت ( كفهء عشق ) را سنگين‌تر مىبيند :
« پنجه با ما مكن كه نتوانى »
گفتم اين درد عشق پنهان را * به تو گويم كه هم تو درمانى باز گفتم چه حاجتست به قول * كه تو خود در دلى و مىدانى نفس را عقل تربيت مىكرد * كز طبيعت عنان بگردانى عشق دانى چه گفت تقوى را * پنجه با ما مكن كه نتوانى چه خبر دارد از حقيقت عشق * پاىبند هواى نفسانى ؟ خودپرستان نظر به شخص كنند * پاك‌بينان به صنع ربانى شب قدرى بود كه دست دهد * عارفان را سماع روحانى رقص وقتى مسلمت باشد * آستين بر دو عالم افشانى قصهء عشق را نهايت نيست * صبر پيدا و درد پنهانى سعديا ديگر اين حديث مگوى * تا نگويند قصه مىخوانى
ظاهرا سعدى در طول زندگى پرفرازونشيب خود فقط به سيب زنخدان ماهرويان توجه و دلبستگى نداشته است :
جماعتى كه ندانند حظ روحانى * تفاوتى كه ميان دواب و انسانست گمان برند كه در باغ حسن سعدى را * نظر به سيب زنخدان و نار پستانست مرا هر آينه خاموش بودن اوليتر * كه جهل پيش خردمند عذر نادانيست