مرا به دست آورد ، من فرمان وى نكردم و مرا بياوردند و بفروختند و به بندگى گرفتار شدم و امروز چهار سالست كه شب و روز مىگريم . ( هرنقاليس ) گفت : زهى بزرگ محنتى كه ترا پيش آمده است و چندين گاه برآمد و عشق تو هنوز كم نشده است . . . » « 1 »
البته كسانى هم بوده و هستند كه با داشتن غريزهء جنسى ، به امور و مسائل جنسى با ديدى « عاطفى و احساسى » نمىنگرند و از دورى و هجران معشوق دستخوش آلام روحى نمىگردند . در معارف بهاء ولد از عاشقى كه در عشق خود صادق نيست ، چنين ياد شده است : « يكى دعوى عشق زنى مىكرد ، گفت شب بيا ، او منتظر بود ، تا معشوقه فروآيد ، چون از كار شوى خود فارغ شد ، بيامد ، وى را خواب برده بود ، سه دانه جوز در جيب وى كرد و برفت ، چو بيدار شد دانست ، كه چنين گفته است : كه تو هنوز خردى و كودكى ، از تو عاشقى نيايد از تو جوزبازى آيد .
شيخ عطار در منطق الطير اين حكايت را با لطف فراوان به نظم آورده است :
عاشقى از فرط عشق آشفته بود * بر سر خاكى به زارى خفته بود
رفت معشوقش به بالينش فراز * ديد او را خفته وز خود رفته باز
رقعهيى بنوشت چست و لايق او * بست آن بر آستين عاشق او
عاشقش از خواب چون بيدار شد * رقعه برخواند و به دل خونبار شد
اين نوشته بود ، كاى مرد خموش * خير اگر بازارگانى ، سيم كوش
ور تو مرد زاهدى شبزنده باش * بندگى كن تا به روز و بنده باش
ور تو هستى مرد عاشق ، شرم دار * خواب را با ديدهء عاشق چه كار
مرد عاشق باد پيمايد به روز * شب همه مهتاب پيمايد به سوز
چون نه اينى و نه آن اى بىفروغ * مىمزن در عشق ما لاف دروغ
گر بخسبد عاشقى جز در كفن * عاشقش خوانم ولى بر خويشتن
چون تو در عشق از سر جهل آمدى * خواب خوش بادت كه نااهل آمدى
منطق الطير
عشق ارچه بلاى روزگار است خوش است * اين باده اگرچه پرخمارست ، خوش است
ورزيدن عشق اگرچه كارى صعب است * چون با تو نگارى سروكارست خوش است
مقالات شمس
هامش
( 1 ) - ر . ك : دارابنامه ، پيشين ، ص 209 .