دايم از گريه ديده پرخون داشت * چشمها چشمههاى جيحون داشت
به جز اوصاف او نخواند و نگفت * دايم از حسرتش نخورد و نخفت
تا به دو خادمى پيام آورد * كين گذشت از حكايت آن كرد
تو كجايى و ما كجا ؟ هيهات * در بيابان و آرزوى فرات ؟
در كتاب داستانى و شيرين سمك عيار نيز ، گهگاه از محروميتهاى جنسى سخن به - ميان آمده است « . . . شاهزاده در غم او بيمار شد و به رنگ زعفران گشت و هرچه طبيبان و حكيمان جلد و استاد معالجت مىكردند ، هيچ علاج نمىپذيرفت كه علاج وى ديدار دوست بود ، نه حرارت و برودت و رطوبت و يبوست . پهلوانان و سپاه و بزرگان دولت ، از بهر خورشيد شاه گريان و نالان بودند و گلنار و خواهرش قمر ملك بر بالين وى زارىكنان بودند تا غايتى كه همه دل از وى برداشتند ، اگرچه طبيبان او را علاج مىكردند و غذاى موافق نخودآب مىدادند هيچ سود نداشت .
گر به چاره پزشك بتواند * مرگ از خويشتن بگرداند
فخر گرگانى نيز درين معنى در قصهء ويس و رامين گفته است :
كسى كش مار شيدا بر جگر زد * ورا ترياك سازد نه طبر زد
شكر هرچند خوش دارد دهان را * نه چون ترياك سازد خستگان را
اگرچه آب گل پاك است و خوشبوى * نهباشد تشنه را چون آب در جوى
شاهزاده اگرچه معجونهاى موافق مىخورد او را هيچ سود نبود ، مگر غم بر غم زياده مىشد ، حال خورشيد شاه زار شد ، پدر بر جان وى بترسيد . . . » « 1 »
نمونهيى از اشعار دلنشين ابو سعيد ابو الخير در پيرامون عشق :
« غازى » « 2 » به ره شهادت اندر تك و پوست * غافل كه شهيد عشق فاضلتر ازوست
فرداى قيامت اين به آن كى ماند * كان كشتهء دشمن است و اين كشتهء دوست
*
گفتم كه كرايى تو بدين زيبايى ؟ * گفتا « خود را » كه من خودم يكتايى
هم عشقم و هم عاشق و هم معشوقم * هم آينه هم جمال هم بينايى
*
رفتم به طبيب گفتم از درد نهان * گفتا كه ز غير دوست بربند زبان
هامش
( 1 ) - ر . ك : سمك عيار ، پيشين ، ج 1 ، ص 20 .
( 2 ) - جنگجو