گفتم كه غذا ؟ گفت همين خون جگر * گفتم پرهيز ؟ گفت از هردو جهان
*
عشقم دادى ز اهل دردم كردى * از دانش و هوش و عقل فردم كردى
سجادهنشين باوقارى بودم * ميخواره و رند و هرزهگردم كردى
*
من بودم دوش و آن بت بندهنواز * از من همه لابه بود و از وى همه ناز
شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد * شب را چه گنه قصه ما بود دراز
شاعر گمنام ديگرى گويد :
سوخت در آتشم چه مىگويم * احرقتنى الهوى به غير النار « 1 »
زار و زردم ز درد دورى او * درد دلدار زرد دارد و زار
چهرهء روشنش كه روز منست * زير زلفش مهيست در شب تار
غمزهء شوخ آن صنم بگشاد * اشك خونم ز چشم خون آثار
در دارابنامه طرطوسى ضمن مطالعهء داستان ، به محروميتهاى جنسى آن دوران و سد و بندهاى آن روزگار برمىخوريم : « طروسيه گفت : نخست اين كنيزك كه شب و روز كارش گريستن است سخن آغازد ، عذرا با دلى غمين چنين گفت : بدانيد كه مرا پدرى بود پادشاه يونانزمين ، روزى با مادر خويش رفتم به زيارت هيكل . . . چون از هيكل بيرون آمدم برنايى ديدم نيكوروى ، هنوز خط هموار نكرده بود . من به يك ديدار در وى عشق آوردم و ندانستم كه او كيست ، او خود خويش ما بوده است ، از ما سئوال كرد و چيزى خواست ؛ مادر من او را چيزى نداد و ليكن وعده كرد كه بفرستم ، چون به قصر آمديم ، او را فراموش گشت ، من شرم داشتم مادر خود را ياد دادن ، حديث آن هيكل افكندم ، اى مادر چنين زيارتگاهى كه در جزيرهء ماست هيچجاى نيست ؛ مادر مرا ، آن برنا ياد آمد ، در ساعت كس فرستاد و او را بخواند و بياوردند و پيش پدرم بردند او را بركشيد كه كودكى فرهنگى بود ، چو گاهى چند بر اين بگذشت ، من در مجلس شراب با اين كودك مىنشستم تا شبى برخاستم و به نزديك او رفتم . مرا استادى بود آن استاد بيامد و با مادرم بگفت كه دختر تو چنين مىكند و مادر مرا بخواند و ملامت كرد ، من گفتم اى مادر ، خانهء شرم مرا عشق اين كودك گرفته است ، مرا به وى ندهى من خويشتن هلاك كنم ، مادر چون اين بشنيد با پدرم بازگفت ؛ تدبير آن كردند كه مرا به وى دهند ، در اين ميان مادر من بمرد و پدرم از آن رأى برگشت و مرا به وى نداد . . . پدرم به جنگ رفت ، پدر مرا بگرفته و بر دار كردند و تخت پدر من به بيگانه رسيد و آن كودك و مرا بگرفته و بند كرد و خواست
هامش
( 1 ) - عشق مرا سوزانيد اما نه با آتش .