تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
كه را رسد . » « 1 » عراقى ، شاعر قرن هفتم نيز از محروميتهاى جنسى مكرر سخن گفته است :
تا توانى هيچ درمانم مكن * هيچ‌گونه چارهء جانم مكن رنج من ميبين و فريادم مرس * درد من ميبين و فرمانم مكن جز به دشنام و جفا نامم مبر * جز به درد و غصه درمانم مكن گر نخواهى كشتنم از تيغ غم * مبتلاى درد هجرانم مكن ور بر آن عزمى كه ريزى خون من * جز به تيغ خويش قربانم مكن . . . تا عراقى ماند در درد فراق * درد با من گوى و درمانم مكن
*
خوشا دردى ، كه درمانش تو باشى * خوشا راهى كه پايانش تو باشى خوشا چشمى كه رخسار تو بيند * خوشا ملكى كه سلطانش تو باشى خوشا آن دل كه دلدارش تو گردى * خوشا جانى كه جانانش تو باشى خوشى و خرمى و كامرانى * كسى دارد كه خواهانش تو باشى چه خوش باشد دل اميدوارى * كه اميد دل و جانش تو باشى همه شادى و عشرت باشد اى دوست * در آن خانه كه مهمانش تو باشى گل و گلزار خوش آيد كسى را * كه گلزار و گلستانش تو باشى . . . عراقى طالب در دست دايم * به بوى آنكه درمانش تو باشى
*
نگويى يار كاى غمخوار ، چونى * هميشه با غم و تيمار چونى ؟ كجايى ؟ با فراغم در چه كارى * جدا افتاده از دلدار چونى ؟ مرا دانى كه بيمارم ز تيمار * نپرسى هيچ ، كاى بيمار چونى ؟ . . . تو گرچه بينيم غلتان به خون در * نگويى آخر اى افكار چونى ؟
*
بود صاحبدلى به دانش و هوش * در نواحى فارس تره‌فروش از قضاى خدا و صنع اللّه * مىگذشت او به راه خود ناگاه پيش قصرى رسيد و درنگريد * صورت دختر اتابك ديد صورتى خوب ديد و حيران شد * دل مجموع او پريشان شد قرب سالى ز عشق مىناليد * كه رخ خوب دوست ، باز نديد
هامش
( 1 ) - از رساله رضايى ، شاعر نيمه دوم قرن دهم ، به نقل از فرهنگ ايران‌زمين ، ج 2 ، ص 345 .