اين است كه در اين داستان « هرمز بهانهيى مىآورد كه من مرد عشقبازى نيستم » و دايه كه واسطه و وسيلهء وصال است مأيوس مىشود و بار ديگر به هرمز مىگويد :
نسازى كار با او با كه سازى * نيازى عشق با او با كه بازى
سرانجام هرمز نرم مىشود و عاشق و معشوق در كنار هم قرار مىگيرند :
به آخر چون شبى با هم بگفتند * چو شير و چون شكر با هم بخفتند
. . . هوا مىخواست هرمز را به تعليم * كه بگذارد الف در حلقهء ميم
بگردانيد روى آن دلستان حور * كه باد ، اين لام الف از ميم من دور
. . . به بوسه گر دلت بر ما رضا داد * ز تنگ گل بسى شكرتر آباد
. . . مرا خواهى هواى خويش بگذار * سر در جم به جاى خويش بگذار
بسى ميلم به عشرت از تو بيش است * ولى بيمم ز رسوايى خويش است
داستان اين دلدادگى را مجتبى مينوى با رعايت اختصار در سى صفحه به قلمى شيوا به رشتهء تحرير كشيده ، شرح جزئيات معاشقات در اين كتاب ميسر نيست . مجمل سخن آنكه :
در عشرت زمانى باز كردند * گهربازى و گاهى ناز كردند
زمانى با كنار و بوس بودند * زمانى را بگفتند و شنودند
چو افزون گشت مهر و صبر شد كم * شدند اندر شبستان هردو با هم
. . . چو خسرو كرد در انگشت خاتم * چو ملك وصلش از گل شد مسلم
. . . پس از چندان پريشانى و محنت * كشيدن رنج ناكامى و غربت
ز زاد و بوم و خانومان فتادن * ز دست اين به دست آن فتادن
هر آن گل كان بماند ناشكفته * به غنچه در ز ناجنسان نهفته
نگشته برگ او از خار خسته * برو هرچند باد سخت جسته
چنان گل خسروان را در خور آمد * به دست هر فرومايه نشايد . . . » « 1 »
روحى انارجانى در فصل ششم رسالهء خود در بيان عشق و عاشقى مىنويسد :
« آوردهاند كه عشق محبتيست مفرط و آتشيست محرق اندر دل عاشق ، جاذبهايست از جانب معشوق كه دل عاشق را به جانب خود مىكشاند و غير او را از دل او محو مىگرداند ، چنان كه واقع شده كه : « العشق نار يحرق ما سوى المحبوب » از اين جهت خواهش و طلب معشوق زياده بر عاشقست ، شعر :
اگر از جانب معشوق نباشد كششى * كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد
بنابراين عاشق و معشوق را متعاشقين گويند و رتبه و حالات عشق بالاتر از آنست كه شمهاى از كيفيت آن ، همچون ما ناكسان بيان تواند كرد « اين كار دولتست كنون تا
هامش
( 1 ) - همان كتاب ، ص 190 به بعد