وداع كردم . . . » « 1 »
نمونهيى ديگر از محروميت جنسى
« عاقلان دانند كه خمر صافى بىخمار جافى نيست ، هيچ عاشق شب وصل به خوشى نگذاشت الا كه بعد از آن صد روز هجر نديد ، بلكه صدگونه محنت و فراق نكشيد . . . » « 2 »
تقريبا در تمام داستانها و قصهها و حكايات عشقى كه به همت شعرا و سخنسرايان و نويسندگان ايرانى به رشته تحرير درآمده است ، گفتگو ، اظهار عشق ، و مهرورزى و بالاخره نزديكى عاشق و معشوق با يكديگر با گيرودارها ، ماجراها ، رنج و محروميت كشيدنها و گاه جنگ و ستيزهاى فراوان همراه بود و هرگز به خاطر نداريم كه پسر و دخترى كه دلباختهء يكديگرند ، به سهولت و بىخون دل به وصال يكديگر دست يابند . در داستان جمشيد و خورشيد سلمان ساوجى ، كه شادروان مجتبى مينوى از روى نسخهاى مورخ 836 هجرى در اسلامبول تلخيص كرده است ، عاشق و معشوق پس از تحمل مشقات و تمهيد مقدمات به يكديگر مىرسند ؛ جمشيد خطاب به معشوق خود چنين مىگويد :
كه اى وصل تو آب زندگانى * ببخشا بر غريبى و جوانى
رسانيدى به لب جان ، همچو جانم * ز لب يك دم رسان جانى به جانم
نهاده شهد لب بر شكرش گوش * همه تن راضى و لب گشته خاموش
چو ديد آن شمع را يكبارگى نرم * ز جام شوق خورشيدى سرش گرم
دلش كرد آرزوى تنگ شكر * گرفت آن تنگ پر را تنگ در بر
بالاخره در اثر سعايت غمازان ، كار وصال آن دو به درازا مىكشد ، اندرز خير - خواهان به جايى نمىرسد و سرانجام پس از جنگ با معاندان و پيروزى جمشيد « . . . مجلسى آراستند و دو هفته شاديها كردند ، هفتهء سوم بساط عروسى گستردند و دست آن دو را در شبستان در دست هم نهادند و جمشيد :
كشيد آن خرمن گل را در آغوش * برون كرد از برش ديباى گلپوش
يكى سيراب شد از عين خورشيد * يكى سرمست شد از جام جمشيد » « 3 »
گل و هرمز
در داستان عشقى گل و هرمز كه استاد مينوى از روى نسخهاى از مثنويات عطار ( كه فعلا در ايرلند است ) تلخيص كرده ، و به شيوهء ويس و رامين آغاز شده است نيز عاشق و معشوق به سادگى به وصال هم نمىرسند و جالب
هامش
( 1 ) - نقل و تلخيص از : ذبيح الله صفا ، گنجينهء سخن ، ص 9 به بعد .
( 2 ) - دقايقى مروزى ، بختيارنامه ، به اهتمام دكتر ذبيح الله صفا ، ج اول ، ص 53 .
( 3 ) - اين داستان شيرين را در كتاب داستانها و قصههاى استاد مينوى از ص 89 به بعد بخوانيد .