كانچه تو در جستنش بشتافتى * منت ايزد را كه اينجا يافتى
هركه عاشق نيست او را خر شمر * خر بسى باشد ز خر كمتر شمر
عطار
جامى نيز چون عطار معتقد است كه :
دل فارغ ز درد عشق دل نيست * تن بىدرد دل جز آب و گل نيست
غم عشق از دل كس كم مبادا * دل بىعشق در عالم مبادا
فلك سرگشته از سوداى عشقست * جهان پرفتنه از غوغاى عشقست
اگر مجنون نه مى زين جام خوردى * كه او را در دو عالم نام بردى ؟
* در كتاب مقامات حميدى اثر قاضى حميد الدين عمر بن محمود البلخى ، در مقامه يازدهم از عشق و سخن عاشقان ، در قرن ششم هجرى تصويرى به دست مىدهد ، از جمله مىنويسد : « . . . ناگاه عشق دامنگير ، گريبانگير شد و نقطهء جان هدف تير تقدير . . .
با خود گفتم كه اين نه آن قضائيست كه به دو بتوان آويخت و اين نه آن بلائيست كه از وى بتوان گريخت ، شيرينى است چشيدنى و ضربتى است كشيدنى و منزلى است سپردنى و راهيست به سر بردنى . . . بعد از تحمل شدايد ، خبر يافتم كه در بيمارستان اصفهان مرديست كه در طب روحانى قدمى مبارك دارد و دمى متبرك ، دلهاى شكسته را فراهم مىكند و سينه - هاى خسته را مرهم مىنهد . . . عزم جزم كردم ، با رفيقى چند به اصفهان رفتم . . . چون سلام نماز بامداد ، مداوم روى به بيمارستان نهادم . . . چون قامت خورشيد بلند برآمد ، شيخ از حجره بدرآمد ، عصايى در مشت و انحنايى در پشت . . . به آواز نرم و نفسى گرم بر قوم به سلام مبادرت كرد . . . لحظهيى نياسود و گفت : كراست در عشق سئوالى و در مشكل او اشكالى ؟ بگوئيد درمان خود بجوييد . . . پس روى به من كرد و گفت : اى جوان پيشتر آى كه تو به دل ازين جمله مفتونترى و از اين جمع معلول ، محزونترى ، اختلال احوال خود بازنماى . . . گفتم ديدهييست بىخواب و دلى پرتاب و لونى متغير و طبعى متحير و قالبى متقلب ( باژگونه ) و شوقى متغلب ( چيره ) .
يك سينه و صد هزار شعله * يك ديده و صد هزار باران
. . . گفت بدانكه عشق صورت چيزيست كه بىصبر بهسر نشود . . . بدان كه عشق را سه قدم است : اول قدم كشش ، دوم قدم كوشش ، سوم قدم كشش : از اين سه دو اختيارى است و يكى اضطرارى . . . اى جوانمرد ، ندانستهيى كه حجرهء عشق در و بام ندارد و صبح محبت را شام نه ؟ . . . چون تنورهء مقامهء شيخ بتفت ( گرم شد ) . . . زبان سئوال خاموش كردم و افسانهء عشق فراموش ، دانستم كه آستانهء عشق رفيع است و حضرت محبت منيع . . . و پير را