منطق العشاق يا « دهنامه » اوحدى مراغهيى نيز مرآت سراپانماى سوزوگداز عاشقان و بىمهريهاى معشوقان است . بابا طاهر عريان نيز از مشكلات عشق سخن مىگويد :
خدايا داد از اين دل داد از اين دل * كه يك دم مو نگشتم شاد از اين دل
چو فردا دادخواهان داد خواهند * بگويم صد هزاران داد از اين دل
*
نسيمى كز بن آن كاكل آيد * مرا خوشتر ز بوى سنبل آيد
چو شب گيرم خيالت را در آغوش * سحر از بسترم بوى گل آيد
* ابن نديم در كتاب الفهرست از تأليفات و رسالاتى كه از عاشقان و عشقبازيهاى آنان سخن رفته است نام مىبرد . از جمله از كتاب مرقس و اسماء و كتاب قيس و لبنى و كتاب ليلى و مجنون و پنجاه و پنج كتاب ديگر اسم مىبرد و همچنين دوازده كتابى را كه در وصف پريوشان هوسپرور نوشته شده است ذكر مىكند ؛ علاوهبراين از سى و هفت كتاب نام مىبرد و مىگويد : نام عاشقان اين كتب و حكاياتشان در افسانههاى شب آمده است . » « 1 »
مقام رفيع عشق : عرفا « عشق » را يگانه محرك فعاليتهاى بشرى مىدانند :
هركه را در سر نباشد عشق يار * بهر او ، پالان و افسارى بيار
زانكه گر نبود ترا با عشق كار * تو خرى باشى به معنى بىفسار
*
بود در غزنين امامى از كرام * نام بودش ميوهء عبد السلام
چون سخن گفتى امام نامدار * خلق آنجا جمع گشتى بىشمار
هركه را در شهر چيزى گم شدى * پس نشان جستى ز خلق آنجا پگاه
روز مجلس بود مردى سوگوار * زانكه خر گم كرده بود آن بىقرار
آن امام القصه گفت آغاز كرد * دفتر عشاق از هم باز كرد
وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت * از كمال عشق آشفتن گرفت
. . . هست در مجلس كسى زين جايگاه * كو به سر عشق گم كرده است راه
غافلى برخاست پنداشت آن سليم * كانكه عاشق نيست كارستش عظيم
گفت اگرچه يافتم عمرى تمام * هرگزم عشقى نبوده است اى لآم
مرد گفت آن مرد خر گم كرده را * رو فسارى آر و گير اين مرده را
هامش
( 1 ) - ابن نديم ، الفهرست ، ترجمه محمد رضا تجدد ، چاپ دوم ، از ص 543 تا 545 .