بيماريئى دارد عجب * نى درد سر نى رنج تب
چون ديده جالينوس را * نبضش گرفت و گفت او
دستش بهل دل را ببين * رنجش برون از قاعدهست
صفراش نى سوداش نى * قولنج و استسقاش نى
زين واقعه در شهر ما * هر گوشهيى صد عربدهست
نى خواب دارد نى خورش * از عشق دارد پرورش
كين عشق اكنون خواجه را * هم دايه و هم والدهست
گفتم « خدايا » رحمتى * كارام گيرد ساعتى
نى خون كس را ريخته * نى مال كس را بسته است
آمد جواب از آسمان * كو را رها كن در همان
كاندر بلاى عاشقان * دارو و درمان بيهدهست
*
عشق و درويشى و انگشتنمايى و ملامت * همه سهلست تحمل نكنم بار جدايى
سعدى
هر شبى در كنار غم خسبم * تا جدا از بر و كنار توام
انورى
در مثنوى عشاقنامه عبيد زاكانى آثار رنجها و محروميتهاى جنسى عيانست :
ايا اى يار عنبربوى مشكين * نديم و مونس عشاق مسكين
شفا و راحت هر دردمندى * دوا و چارهء هر مستمندى
. . . سحر گاهى گذارى كن به جايى * به كوى مهربانى آشنايى
رسان اى خوش نسيم نوبهارى * حديثم عرضه دار از روى يارى
بگو مىگويد آن سرگشتهء تو * اسير عشق و هجران گشتهء تو
وصالت همدم و همراز من بود * خيالت روز و شب دمساز من بود
كنون عمريست اى سرو قباپوش * كه رفتى و مرا كردى فراموش
نمىگويى مرا بيچارهيى هست * ز ملك عافيت آوارهيى هست
اسيرى ، دردمندى ، مهربانى * غريبى بيدلى بيخانمانى
ز خويش و آشنا ، بيگانه گشته * ز سوداى غمم ديوانه گشته
نمىگويى كه روزى آرمش ياد * كنم جانش ز بند محنت آزاد
بمردم نازنينا در فراغت * به جان آمد دلم در اشتياقت
ز سوزم ياد كن وز غم بينديش * مرا مپسند در هجران از اين بيش