تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 434

مساهمون:

ص٤٣٤
بيماريئى دارد عجب * نى درد سر نى رنج تب چون ديده جالينوس را * نبضش گرفت و گفت او دستش بهل دل را ببين * رنجش برون از قاعده‌ست صفراش نى سوداش نى * قولنج و استسقاش نى زين واقعه در شهر ما * هر گوشه‌يى صد عربده‌ست نى خواب دارد نى خورش * از عشق دارد پرورش كين عشق اكنون خواجه را * هم دايه و هم والده‌ست گفتم « خدايا » رحمتى * كارام گيرد ساعتى نى خون كس را ريخته * نى مال كس را بسته است آمد جواب از آسمان * كو را رها كن در همان كاندر بلاى عاشقان * دارو و درمان بيهده‌ست
*
عشق و درويشى و انگشت‌نمايى و ملامت * همه سهلست تحمل نكنم بار جدايى
سعدى
هر شبى در كنار غم خسبم * تا جدا از بر و كنار توام
انورى در مثنوى عشاق‌نامه عبيد زاكانى آثار رنجها و محروميتهاى جنسى عيانست :
ايا اى يار عنبربوى مشكين * نديم و مونس عشاق مسكين شفا و راحت هر دردمندى * دوا و چارهء هر مستمندى . . . سحر گاهى گذارى كن به جايى * به كوى مهربانى آشنايى رسان اى خوش نسيم نوبهارى * حديثم عرضه دار از روى يارى بگو مىگويد آن سرگشتهء تو * اسير عشق و هجران گشتهء تو وصالت همدم و همراز من بود * خيالت روز و شب دمساز من بود كنون عمريست اى سرو قباپوش * كه رفتى و مرا كردى فراموش نمىگويى مرا بيچاره‌يى هست * ز ملك عافيت آواره‌يى هست اسيرى ، دردمندى ، مهربانى * غريبى بيدلى بيخانمانى ز خويش و آشنا ، بيگانه گشته * ز سوداى غمم ديوانه گشته نمىگويى كه روزى آرمش ياد * كنم جانش ز بند محنت آزاد بمردم نازنينا در فراغت * به جان آمد دلم در اشتياقت ز سوزم ياد كن وز غم بينديش * مرا مپسند در هجران از اين بيش