از پريدنهاى رنگ و از طپيدنهاى دل * عاشق بيچاره هرجا هست رسوا مىشود
* در شرح حال شيخ احمد جام ، ضمن توصيف رياضتهاى شيخ مىنويسند :
« گاه از شهوت رنج مىبرد و به كمك روزه از غلبهء شهوت مىكاست تا سرانجام بر آن شد كه آلت خود را ببرد كه « ناگاه هاتفى آواز داد كه يا احمد خون سى و نه كس از اولياى خداى در گردن مىكنى . . . چون شيخ اين آواز بشنيد ، ترك گفت و در آخر عمر پيوسته زنان مىخواستى تا 39 پسر از وى در وجود آمد و سه دختر . . . » « 1 » اينك نمونهيى از آثار پراكنده شعرا در پيرامون عشق :
نه بخت و دولت آنم كه با تو بنشينم * نه صبر و طاقت آنم كه از تو درگذرم
*
اين شور كه در سر است ما را * روزى برود كه سر نباشد
سعدى
جدا باد از تنم جان من آن روز * كه دل را با تو پيوندى نباشد
انورى
عيب سعدى نكن اى خواجه اگر آدمئى * كادمى نيست كه ميلش به پريرويان نيست
عوام عيب كنندم كه عاشقى همه عمر * كدام عيب كه سعدى خود اين هنر دارد
سعدى
مىكشم دردى كه درمانيش نيست * مىروم راهى كه پايانيش نيست
هركجا درديست ، درمانيش هست * درد عشق است آنكه درمانيش نيست
سلمان ساوجى
در ديوان پرمغز شمس تبريزى نيز از عشق و نالههاى عاشقانه ، در هفت قرن پيش سخن به ميان آمده است :
آن خواجه را از نيمهشب * بيماريئى پيدا شدهست
تا روز بر ديوار ما * بىخويشتن سر ميزدهست
چرخ وزين گريان شده * وز نالهاش نالان شده
دمهاى او سوزان شده * گويى كه در آتشكده است
هامش
( 1 ) - ر . ك : مقامات ژندهپيل ، پيشين ، ص 210 .