. . . يا رب به خدايى خدائيت * وانگه به كمال پادشاهيت
كز عشق به غايتى رسانم * كاو ماند ، اگرچه من نمانم
از چشمهء عشق ده مرا نور * وين سرمه مكن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم * عاشقتر از اين كنم كه هستم
گويند كه خود ز عشق واكن * ليلى طلبى ز دل رها كن
از عمر من آنچه هست برجاى * بستان و به عمر ليلى افزاى
گرچه شدهام چو مويش از غم * يك موى نخواهم از سرش كم
. . . بىباده او مباد جامم * بىسكهء او مباد نامم
گرچه ز غمش چو شمع سوزم * هم بىغم او مباد روزم
ليلى و مجنون نظامى
در داستانهاى دلانگيز خسرو و شيرين نيز به كرات به ندبه و زارى عاشق به درگاه معشوق اشاره شده است :
به آب ديدهء طفلان محروم * به نور سينهء پيران مظلوم
به بالين غريبان بر سر راه * به تسليم اسيران در بن چاه
به داور داور فريادخواهان * به يا رب يا رب صاحب گناهان
به محتاجان در بر خلق بسته * به مجروحان خون بر خون نشسته
به دورافتادگان از خانومانها * به واپسماندگان از كاروانها
به مقبولان خلوت برگزيده * به معصومان آلايش نديده
كه رحمى بر دل پرخونم آور * وزين غرقاب غم بيرونم آور
در داستان خسرو و شيرين نيز مىبينيم كه شيرين در برابر پرويز شجاعانه مقاومت مىكند و به او اجازه نمىدهد كه بدون رعايت آئين و رسوم ، به او نزديكى كند و از او مىخواهد كه جز او ، دلبر و معشوقى انتخاب نكند .
تو مىخواهى مگر كز راه دستان * به نقلانم خورى چون نقل مستان
به دست آرى مرا چون غافلان مست * چو گل بويى كنى ، اندازى از دست
سپس آشكارا به او مىگويد :
دو دلبر داشتن از يكدلى نيست * دو دل بودن طريق عاقلى نيست
به نظر امير على ، از شعراى قرن پنجم :
به پنج حال به عاشق همىبماند شمع * كه برشمر هر پنج را بگير شمار
بگونه و به سرشك و گداز و سوزش دل * بسان عاشق ، تا روز هر شبى بيدار
شاعر گمنام ديگرى در وصف عاشق مىگويد :