عشق را بو حنيفه درس نگفت * شافعى را در آن روايت نيست
سنايى
فخر الدين اسعد گرگانى ، در ويس و رامين مكرر ، از محروميتهاى جنسى و عوارض آن سخن گفته است :
چرا اى عاشقان عبرت نگيريد * چرا هرگز نصيحت نپذيريد
مرا بينيد و دل بر كس مبنديد * كه پس هر سختيى بر دل پسنديد
. . . كه داند كاو به جان من چه بد كرد * يكى بد كرد و جانم را به صد كرد
وفا كشتم چرا انده درودم * ثنا گفتم چرا نفرين شنودم
ويس و رامين
جوانه سروقد من دوتا شد * دو هفته ماه من جفت سها شد
هوا پشت مرا چون چنبرى كرد * زمانه گفتى از من ديگرى كرد
چو دست عشق آتش در دلم ريخت * نشاط از من به صد فرسنگ بگريخت
*
الا اى ابر گرينده به نوروز * بيا گريه ز چشم من بياموز
اگر چون اشك من باشدت باران * جهان گردد به يك بارانت ، ويران
گهى خوناب گاهى خون بگريم * چو زين هردو بمانم چون بگريم
*
به گريه گهگهى دل را كنم خوش * تو گويى مىكشم آتش به آتش
نشانم گرد هجران را ، بگردى * كنم درمان دردى را به دردى
ويس و رامين
چون كار مجنون در عشق ليلى بالا گرفت ، پدر و خويشانش بر آن شدند كه او را به كعبه برند ، شايد او را از اين راه از بند عشق ليلى رهايى بخشند ؛ چون به كعبه رسيدند ، پدر از سر خيرخواهى فرزند را گفت :
در حلقهء كعبه حلقه كن دست * كز حلقه غم به دو ، توان رست
گو ، يا رب ازين گزافكارى * توفيق دهم به رستگارى
*
مجنون چو حديث عشق بشنيد * اول بگريست ، پس بخنديد
از جاى چو مار حلقه برجست * در حلقه زلف كعبه زد دست
مىگفت گرفته حلقه در بر * كامروز منم چو حلقه بر در
. . . گويند ز عشق كن جدايى * اين نيست طريق آشنايى