سر انگشت در خون مىزد آن ماه * بسى اشعار خود بنوشت آنگاه
ز خون خود همه ديوار بنوشت * به درد دل بسى اشعار بنوشت
چو در گرمابه دلدارى نماندش * ز خون هم نيز بسيارى نماندش
ميان خون و عشق و آتش و اشك * برآمد جان شيرينش به صد رشك
ببردند و به آتش پاك كردند * دل پرخونش زير خاك كردند
نگه كردند بر ديوار آن روز * نوشته بود اين شعر جگرسوز
نگارا بىتو چشمم چشمهسار است * همه رويم به خون دل نگار است
سه ره دارد جهان عشق اكنون * يكى آتش ، يكى اشك و يكى خون
مرا بىتو سرآمد زندگانى * منت رفتم تو جاويدان بمانى
دريغا ! نه دريغى صد هزاران * ز مرگ زار آن تاجسواران
به آخر فرصتى مىجست بكتاش * كه بخت از زير چاه آورد بالاش
نهان رفت و سر حارث شبانگاه * ببريد و روانه شد همآنگاه
به خاك دختر آمد جامه برزد * يكى دشنه گرفت و بر جگر زد
نبودش صبر بىيار يگانه * به دو پيوست و كوته شد فسانه
شيخ عطار ، نيز در داستان رهبان دير ، طغيان و سركشى عشق را با استادى تمام نشان مىدهد :
رهبان دير را سبب عاشقى چه بود * كو ، روى را ز دير به خلقان نمىنمود
. . . چون درفتاد در محن عشق زان سپس * از مهر دل عبارت عيسى همىشنود
در ملت مسيح روا نيست عاشقى * او عاشق از چه گشت و چرا در بلا فزود
مانا كه يار ما به خرابات برگذشت * وز حال دل به نغمه سرودى همىسرود
مىگفت هركه سود كند در بلا فتد * عاشق زيان كند دو جهان از براى سود
رهبان طواف دير همىكرد ناگهان * كاو از آن نگار بتان ناگهان شنود
برشد به بام دير چو رخسار او بديد * از آرزوش روى به خاك اندرون بسود
ديوانه شد ز عشق و برآشفت در زمان * زنجير هفت صورت عيسى بريد زود
آتش به دير برزد و بتخانه درشكست * از سقف دير او به سما دررسيد دود
باده ز دست يار دمادم همىكشيد * زنگ بلا ز ساغر و مطرب همىزدود
سرمست و بيقرار همىگفت و مىگريست * ناكردنى بكردم و نابودنى ببود
عطار
عشق بازيچهء حكايت نيست * در ره عاشقى شكايت نيست
حسن معشوق را چو نيست كران * درد عشاق را نهايت نيست