تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩
يوسف چون زليخا را بدان حال ديد اشك تأثر فروريخت و از احوال او پرسيد :
بگفتا كو جوانى و جمالت * بگفت از دست شد دور از وصالت بگفتا چشم تو بىنور چون است * بگفت از بس كه بىتو غرق خونست بگفتا خم چرا شد سرو نازت * بگفت از بار هجر جان‌گدازت بگفتا كو زر و سيمى كه بودت * به فرق آن تاج و ديهيمى كه بودت بگفت از حسن تو هركس سخن راند * ز وصفت بر سر من گوهر افشاند سر و زر را نثار پاش كردم * به گوهرپاشيش پاداش كردم
داستان بكتاش و رابعه : ديگر از داستانهاى شورانگيز ، داستان « بكتاش و رابعه » از الهىنامهء شيخ عطار است : خلاصهء داستان اينكه : رابعه دختر كعب امير بلخ ، كه در زيبايى كم‌نظير و در سخنورى بىهمتا بود ؛ در جريان جشنى ، عاشق بكتاش ( كه يكى از غلامان هنرمند دربارى بود ) مىشود ، و پس از سالى رنج و اندوه راز خود را با دايهء دلسوز خويش در ميان مىگذارد و از او مىخواهد كه اين نامه را به - بكتاش برساند :
الا اى غايب حاضر كجايى ؟ * به پيش من نه اى آخر كجايى ؟ بيا و چشم و دل را ميهمان كن * و گرنه تيغ گير و قصد جان كن اگر پيشم چو شمع آيى پديدار * و گرنه چون چراغم مرده انگار
پس از ماجرايى كه بايد شرح كامل آن را در الهىنامه شيخ عطار ديد ، حارث برادر رابعه از اين جريان مطلع مىشود و براى آنكه لكه ننگى ! بر دامن او ننشيند دستور مى - دهد كه بكتاش را در چاهى حبس كنند و خواهر را نيز در داخل حمامى رگ زنند ، دژخيمان دستور را اجرا مىكنند و رابعه را در گرمابه رگ مىزنند ، دختر شاعر ، تا آخرين لحظات عمر با انگشتى كه از خون خويش رنگين كرده بود علاقه و دلدادگى خود را به معشوق آشكار كرد . اكنون به بند افكندن و در چاه انداختن بكتاش و رگ زدن رابعه را از زبان شيخ عطار بشنويد :
در اول آن غلام خاص را شاه * ببند اندر فكند و كرد در چاه در آخر گفت تا يك خانه حمام * بتابند از پى آن سيم‌اندام شه آنگه گفت تا از هردو دستش * بزد فصاد رگ اما نبستش چنين قصه كه دارد ياد هرگز * چنين كارى كرا افتاد هرگز بدين زارى بدين درد و بدين سوز * كه هرگز در جهان بودست يكروز بيا ، گر عاشقى تا درد بينى * طريق عاشقان مرد بينى