« يارخ گفت اى پهلوان ، يك روز در بازار مست ، آن زن را ديدم كه چند جامه خريده بود و با دو كنيزك همراه بود ، پس به سراى شاه مىرفت ، من او را نگاه داشتم تا به كوچه رسيدم ، پيش وى بازآمدم و خدمت كردم و دعا كردم و ترنجى در دست داشتم ، پيش وى بردم ، از دستم بستد ، دل من با آن ببرد ، از عشق وى بىدل و بىقرار بماندم و مدهوش گشتهام . . . هر سخنى كه مىگويم نه عاقلانه است چنان كه مردان شهر مرا يارخ ديوانه مى - خوانند . . . »
از كتاب سمك عيار
* در ميان شعرا ، فرخى سيستانى كه به حكايت اشعارش عمرى را در خوشى و موفقيت و كامرانى گذرانيده است ، از درد و بلاى عشق مىنالد و مىگويد :
عاشقان را خداى صبر دهاد * هيچكس را بلاى عشق مباد
با همه بىدلان برابر گشت * هركه اندر بلاى عشق افتاد
هركه را عشق نيست انده نيست * دل به عشق از چه روى بايد داد
عشق بر من در نشاط ببست * عشق بر من در بلا بگشاد
عشقورزى دختران به پسران : در ميان داستانهاى عشقى ، داستان دلانگيز يوسف و زليخا از عشق آتشين زليخا به يوسف حكايت مىكند :
به ظاهر با همه گفت و شنو داشت * ولى دل جاى ديگر در گرو داشت
لبش با خلق در گفتار مىبود * ولى جان و دلش با يار مىبود
سرانجام زليخا راز نهان خود را با دايه در ميان مىگذارد و مىگويد :
زليخا وصل را مىجست چاره * ولى مىكرد يوسف ز آن كناره
زليخا بود اشك از ديده ريزان * ولى مىبود يوسف ز آن گريزان
زليخا دل بدان فرخلقا داشت * ولى يوسف نظر بر پشت پا داشت
زليخا سرانجام حسن و جوانى خود را در راه وصال يوسف از كف مىدهد . روزى زليخا در دوران قدرت و سلطنت يوسف ، از او اجازهء ديدار مىخواهد ، ولى يوسف او را نمىشناسد و نام و نشانش مىپرسد :
بگفت آنم كه چون روى تو ديدم * تو را از جمله عالم برگزيدم
جوانى در غمت بر باد دادم * بدين پيرى كه مىبينى فتادم
گرفتى شاهد ملك اندر آغوش * مرا يكبارگى كردى فراموش