تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 427

مساهمون:

ص٤٢٧
مستحكم گشت ، ليكن ، آن را از نزديك و دور مىپوشيد و در اختفاى آن حسب المقدور مىكوشيد ، اما به حكم آنكه گفته‌اند :
عشق سريست كه گفتن نتوان * به دو صد پرده نهفتن نتوان
عاقبت الامر راز ايشان برملا افتاد و سر ايشان از نشيمن خفا به انجمن ظهور روى نهاد و پدر آن پسر به هر نوع كه توانست او را از اختلاط حكيم منع فرمود . لاجرم حكيم در عشق آن جوان ، به مرتبه‌يى رنجور و بيمار شد كه سامان مفارقت و صحبتش از دست رفت و ستون ديوان عقلش كه منزلگاه بارگاه منطق بود ، شكست يافته نزديك به آن رسيده بود كه رسواى مرد و زن شود و انگشت‌نماى دوست و دشمن گردد . . . »

عشق‌ورزى شيخ احمد جام

در امور و علائق جنسى هميشه معشوق امردان نبودند و گاه دختران نيز دل ارباب ذوق را مىربودند ؛ در كتاب خلاصة المقامات داستان مهر ورزيدن شيخ احمد جام به دخترى ( سرپوشيده‌اى ) چنين وصف شده است : « . . . دلم در بند سرپوشيده‌اى افتاد ، دوستى به جايى كشيد كه مرا از همه كار بستد قريب سه سال در نهان مىداشتم ، آنكه عشق من غالب شد ، پنج سال در دوستى آن مستوره بماندم ، شبى در خواب شدم برخاستم و چندان بگريستم كه مدهوش شدم ، گفتم دريغا كه دوستى در دل من كم شد كه من در خواب شدم ، در اين پنج سال يك نفس نزدم بىاو ، هركه از كوى و محلهء او بودى همه را دوست داشتمى ، روى از بهر او شستمى ، جامه از بهر او پوشيدمى ، سخاوت از بهر او كردمى و با مردمان نيكويى كردمى تا بود كه يكى پيش او گويد احمد سره جوانى است ، در نماز پيش دل من بودى ، در سفر و حضر و خلا و ملاء جز خيال او نديدمى ، شب كه مردمان بخفتندى ، من گرد كوى او چون پاسبان مى - گرديدمى . . . »

نمونهء ديگر

عوفى در جوامع الحكايات مىنويسد : « كه فلاطس را كه پادشاه شهر بقراط بود ، پسرى بود عاقل و بالغ و خردمند . . . از عجايب . . . اين پسر رنجور شد . . . پادشاه بقراط را بخواند و حكايت علت فرزند با او بگفت ، بقراط در نبض و دليل او نگاه كرد هيچ علت جسمانى نديد از خواص و اتابك او پرسيد . . . بقراط پادشاه را گفت كه خادمى كه امين حرم تست ، بفرماى تا جملگى عورات و كنيزكان قوم را به رسن بسته از پيش ما بگذرانند ، پادشاه فرمود كه چنان كردند . . . چندانكه كنيزكى كه معشوقه شاه بود بر آن پسر گذر كرد چون پسر او را بسته بديد نبض نوعى ديگر جستن گرفت و دل او در طپيدن آمد . . . بقراط دانست كه اين پسر برين كنيزك عاشق است به نزديك پادشاه رفت و گفت علت آن عشق است كه رسيدن او بدان كس ، دشوار است . » در كتب داستانى نيز گاه از محروميتهاى جنسى و عوارض آن سخن رفته است :