تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦
كرد ، آنگاه شيخ گفت : سراهاى اين كوچه را نام ببر ، چون نام يك سرا برد همان حركت از نبض ظاهر شد ، شيخ گفت : اسامى اهل اين سرا را مىدانى بگوى ، چون به نام دخترى رسيد ، نبض مريض همان حركت ، اعاده كرد ، شيخ گفت اين جوان در اين محله كه مىگذشته چون بدين كوى رسيده اين دختر را ديده و بر وى عاشق شده و از جهت حيا يا مانعى ديگر ، اظهار نكرده تا بدين مرض منجر شده است . . . » خواجوى كرمانى مىگويد :
رفتم به طبيب و گفتمش بيمارم * از اول شب تا به سحر بيدارم
درمانم چيست ؟
نبضم چو طبيب ديد ، گفت از سر درد * جز عشق ندارى مرضى پندارم
محبوب تو كيست ؟ اكنون علاج او آنست كه آن دختر را پيش او حاضر سازند تا به حكم شفاء العليل لقاء الخليل ، بعد از حصول اغراض مواصلت اعراض نفسانى به كلى به قانون شفا مبدل گردد . پس از آن ، جوان بدين تدبير دلپذير كه موافق تقدير بود از رنج فراق بازرست .
هزار شربت شيرين و ميوهء مشموم * چنان مفيد نباشد كه بوى صحبت يار « 1 »
شيخ عطار در شرح حال عبد الله مبارك مىنويسد : « . . . به كنيزكى فتنه شد ( يعنى عاشق شد ) چنان كه قرار نداشت ، شبى در زمستان در زير ديوار خانهء معشوق تا بامداد بايستاد به انتظار او ، هر شب برف مىباريد چون بانگ نماز گفتند ، پنداشت كه بانگ خفتن است . . . » « 2 » « اگر بستهء عشقى خلاصى مجوى ، كه عشق آتش سوزان است و بحرى بيكران است . هم جانست و هم جان را جانست و قصه‌اى بىپايانست و درد بىدرمانست ، عقل در ادراك وى حيرانست و دل در دريافت وى ناتوانست . . . نهان‌كنندهء عيانست و عيان‌كنندهء نهان است . . . » « 3 » در مقدمهء ديوان عنصرى در كتاب مجمع القصايد در شرح احوال عنصرى چنين آمده است : « نقلست كه در ايام تقرب سلطان به نزد يكى از خويشاوندان خواجه حسن ميمندى كه وزير آن پادشاه بود ، تعلقى پيدا كرد و رابطه و داد و قاعدهء اتحاد ميان ايشان
هامش
( 1 ) - اسفرازى ، نقل از روضات الجنات فى اوصاف مدينة هرات ، به اهتمام سيد محمد كاظم امام . ( 2 ) - فريد الدين عطار ، تذكرة الاولياء ، به اهتمام احمد آرام ، ج 1 ، ص 147 . ( 3 ) - نقل از باب العتش ، خواجه عبد الله انصارى .