يكون نبضه ( يعنى نبض عاشق ) نبضا مختلفا بلا نظام البته كنبض اصحاب الهموم و يتغير نبضه و حاله عند ذكر المعشوق خاصة و عند لقائه بغة . . . » « 1 »
ملاى رومى ، در اول كتاب مثنوى اين حكايت را به صورت ديگرى بيان مىكند .
عاشق در اينجا كنيزكى فرض شده و معشوق زرگرى سمرقندى ؛ پادشاه هنگام شكار به دام عشق كنيزك گرفتار مىشود و او را مىخرد ، ولى كنيزك پس از مدتى كوتاه بيمار مىشود و اطباء از علاج او فرومىمانند ، تا عاقبت مردى ، بو علىوار ، به كشف معشوق و درمان عاشق توفيق مىيابد :
چون خريد او را و برخوردار شد * آن كنيزك از قضا بيمار شد
هرچه كردند از علاج و از دوا * گشت رنج افزون و حاجت ناروا
از قضا سركنگبين ، صفرا فزود * روغن بادام خشكى مىنمود
رنگ و روى و نبض و قاروره بديد * هم علاماتش هم اسبابش شنيد
گفت هر دارو كه ايشان كردهاند * آن عمارت نيست ، ويران كردهاند
بى خبر بودند از حال درون * استعيذ الله مما يفترون
ديد از زاريش كو زار دلست * تن خوشست و او گرفتار دلست
شهر شهر و خانه خانه قصه كرد * نى رگش جنبيد نى رخ گشت زرد
نبض او بر حال خود بد بىگزند * تا بپرسيد از سمرقند چو قند
آه سردى بركشيد آن ماهروى * آب از چشمش روان شد همچو جوى
گفت بازرگانم آنجا آوريد * خواجهاى زرگر در آن شهرم خريد
مرد طبيب پس از گفتگو ، دريافت كه اساس بيمارى كنيزك عشق مردى است سمرقندى ، نشانهء معشوق را از وى پرسيد و از اين راه به علاج او توفيق يافت .
همين معنى در كتاب روضات الجنات و منابع ديگر نيز نقل شده است : جوانى از اقرباى قابوس ، مدتها بيمار بود و هيچيك از اطباء زمان به درمان درد او توفيق نمىيافتند :
« شيخ ابو على را بر بالين او بردند ، شيخ نبض او را ديد و تفسره ( يعنى قاروره ) او را تفحص فرمود اصلا از آثار و علامات ، مرض او مشخص نشد ، بعد از آن دست بر نبض او نهاده گفت : از حاضران هيچكس محلات اين شهر را به تمام مىداند ، يكى گفت من مى - دانم ، گفت : يكيك محله را نام بگوى ، آن شخص نام محلات مىبرد تا به نام محلات يك منطقه رسيد ، نبض مريض حركتى مخصوص كرد و اضطراب ظاهر شد . شيخ گفت : نام كوچهها كه درين محلت است بگوى ، تا نام يك كوچه برد ، نبض مريض همان حركت آغاز
هامش
( 1 ) - محمد قزوينى ، چهار مقالهء نظامى عروضى ، چاپ ليدن ، ص 78 - 80 .