به او مىرسد ، كه كوه بيستون را كنده و كارى را كه اتمام آن براى ازدواج با شيرين شرط شده بود ، تقريبا به پايان رسانده است :
چو افتاد اين سخن در گوش فرهاد * ز طاق كوه چون كوهى درافتاد
برآورد از جگر آهى چنان سرد * كه گفتى دور باشى بر جگر خورد
به زارى گفت كاوخ ، رنج بردم * نديده راحتى در رنج مردم
دريغا هرزه رنج روزگارم * دريغا آن دل اميدوارم
مرا زين كوه كندن حاصل اين بود * نشد كارم ميسر مشكل اين بود
نديدم لعل و سنگ آمد به دستم * چو نادانان طمع بر لعل بستم
چو آتش بود كاندر خرمن افتاد * چو طوفان بد كه ناگه در من افتاد
جهان خالى شد از مهتاب و خورشيد * چمن خالى شد از شمشاد و از بيد
چراغ عالمافروز از جهان شد * نه شيرين ، كافتاب از من نهان شد
دريغا آنچنان خورشيد و آن ماه * كز اينسان در خسوف افتاد ناگاه
بگريد بر دل من مرغ و ماهى * كه رفت آب حياتم در سياهى
چرا از روى آن دلبر جدايم * چو شيرين رفت من اينجا ، چرايم ؟
ز گلبن ريخته گلبرگ خندان * چرا بر من نگردد باغ زندان
پريده از چمن كبك بهارى * چرا چون ابر نخروشم به زارى ؟
فرو مرده چراغ عالمافروز * چرا ، روزم نگردد شب ، بدين روز
چراغم « مرد » بادم سرد از آنست * مهم رفت ، آفتابم زرد از آنست
به شيرين در عدم خواهم رسيدن * به يك تك تا عدم خواهم دويدن
صلاى عشق ، شيرين در جهان داد * زمين بر ياد او بوسيد و جان داد « 1 »
جامعهشناسان جديد معتقدند هرگاه موانع غيرطبيعى ، مردم را از انجام غرايز طبيعى بازدارد و سدى در برابر تمايلات ذاتى آنان پديد آورد ، عواقب ناخوش - آيندى در محيط اجتماعى بروز مىكند . « اعضاى قوم مانو « 2 » كه در گينهء نو ، بهسر مىبرند موافق هنجارهاى فرهنگى خود عشق جنسى را پست و شيطانى مىشمارند و فقط گاهى به منظور توليدمثل به آميزش جنسى تن مىدهند ، از اينرو دستخوش محروميتها و زدگيها و اختلالات روانى فراوان هستند ، درصورتيكه بوميان جزاير « تروبرىياند » « 3 » كه عشق
هامش
( 1 ) - ادوارد براون ، تاريخ ادبى ايران ، ترجمه و حواشى از على پاشا صالح . ص 686 .
( 2 ) -Manu( 3 ) -Trobriand