تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠

فجايع تركان خاتون

« در حاشيهء محمد منجم بر جهانگشاى جوينى آمده است كه : « اين بدبخت تركان ، مادر سلطان محمد بن تكش خوارزمشاه فسق و فجور داشت ؛ و خون چند بيگناه بريخت ( ص 200 ) و خود جوينى هم گويد كه تركان را مجلس انس و طرب در خفيه مرتب بود ( صفحه 198 ، جهانگشا ، ج 2 ) و من خود ندانم كجا ديده‌ام در كتاب كه بعضى سرداران پس از آنكه به كام دل مىرسيدند ، به جيحون افكنده مىشدند . بايد اضافه كنم كه مهر توقيع اين خانم « بىگناه و عفيف » عصمة الدنيا و الدين . . » « 1 » بوده است . در احسن التواريخ روملو ضمن وقايع 875 مىخوانيم كه « حسنعلى ولد جهانشاه . . . از نشأة جنون بهرهء تمام داشت ، زنان امرا و ايناقان خود را جمع مىكرد و خود در ميان ايشان مىنشست ، و عورات را رقص مىفرمود و به هركدام كه ميلش مىشد ، با وى مباشرت مىكرد و به هركس كه غضب مىكرد ، زنش را به عنف طلاق مىستاند ، و بىانقضاى عده به عقد ديگرى درمىآورد و يال و دم اسبان را مىبريد و حكم مىكرد كه زنان ، ساقها برهنه كرده سوار شوند . . . » « 2 » ابو طاهر شرف الدين ، جد عوفى ، صاحب لباب الالباب از علما و دانشمندانى است كه طبع شعر نيز داشته و اين رباعى را كه وصف حال مردان عنين است از او نقل مىكنند :
گيرم كه به حيله شب و شب‌گير كنى * يا موى چو شير خويش چون قير كنى با يار در حجره چو زنجير كنى * آن حرزهء مرده را چه تدبير كنى
درحاليكه عده‌يى از ناتوانى جنسى مىناليدند ، بعضى از زنان و مردان در اين راه افراط مىكردند . عبيد زاكانى چند تن از اين قهرمانان را معرفى مىكند : « زنى نزد قاضى رفت و گفت اين شوى حق مرا تباه مىسازد ، و حال آنكه من زنى جوانم ، مرد گفت : من از آنچه توانم كوتاهى نكنم . زن گفت : من به كمتر از شبى پنج كرت راضى نباشم . مرد گفت : مرا بيش از شبى سه كرت يارا نباشد ، قاضى گفت : مرا حالى عجب افتاده است ، هيچ دعوى نباشد كه بر من عرض كنند و چيزى از من بازنستانند ، آن دو كرت را من در گردن گيرم . . . » « 3 » « زنى شكايت به قاضى برد ، كه شويم با من نزديكى بسيار كند ، قاضى فرمان داد كه ، از شبى ده‌بار درنگذرد و چون خواستند بيرون شوند ، شوى قاضى را گفت : فرمان ده كه
هامش
( 1 ) - محمد ابراهيم باستانى پاريزى ، آسياى هفت‌سنگ ، ص 187 . ( 2 ) - ر . ك : احسن التواريخ : روملو پيشين ، ص 510 . ( 3 ) - كليات عبيد زاكانى ، پيشين . ص 254 .