عواطف شاهانه آن يافت كه در ضمير آرزو نگشته بود و هم تمنى به خواب نديده بود . . . » « 1 »
همين داستان را مؤلف مجمع الصفحاء با عبارت ديگرى تكرار كرده است : در حاشيهء ، چهار مقاله ، استاد فقيد محمد قزوينى مىنويسد : بسيارى از صاحبان « تذكره و حاجى خليفه در كشف الظنون ، تأليف كتاب سندبادنامه و الفيه و شلفيه را به ارزقى نسبت دادهاند و اين قول خطاى محض است . . . كتاب الفيه و شلفيه . . . مدتها قبل از عصر ارزقى معروف بود . از جمله ابن النديم در كتاب الفهرست ص 314 در باب اسماء الكتب المولفه فى الباء فارسى و الهندى و الرومى و العربى از جمله اين دو كتاب را مىشمرد : كتاب الالفيه الصغير و كتاب الالفيه الكبير - در همينجا محمد قزوينى از كتاب تاريخ بيهقى در اينباره داستانى مىآورد كه چون مربوط به اين بحث كتاب حاضر است ، عينا نقل مىكنيم : « از بيدارى و حزم و احتياط اين پادشاه محتشم رضى اللّه عنه يكى آن است كه به روزگار جوانى كه به هرات مىبود و پنهان از پدر شراب مىخورد ، پوشيده از ريحان خادم ، فرود سراى خلوتها مىكرد و مطربان مىداشت ، مرد و زن كه ايشان را از راههاى نبهره « 2 » نزديك وى بردندى ، در كوشك باغ عدنانى فرمود تا خانه برآورند ، خواب قيلوله را در آن مزملها « 3 » ساختند و خيشها آويختند ، چنان كه آب از حوض روان شدى و به طلسم بر بام خانه شدى و در مزملها بگشتى و خيشها را تر كردى و اين خانه را از سقف تا به پاى زمين صورت كردند ، صورتهاى الفيه از انواع گرد آمدن مردان با زنان همه برهنه ، چنان كه جمله آن كتاب را صورت و حكايت و سخن نقش كردند و بيرون اين صورتها نگاشتند فراخور اين صورتها ؛ و امير به وقت قيلوله ، آنجا رفتى و خواب آنجا كردى و جوانان را شرط است كه چنين و مانند اين بكنند . » « 4 » و سپس داستان مطلع شدن سلطان محمود از اين ماجرا و اوامر سلطان مسعود را در محو و نابود كردن اين نقشها ، ياد كرده است .
در مقام شانزدهم از كتاب مقامات حميدى ضمن گفتگو از اختلاف و جدال زوجين در محضر قاضى به جملاتى برمىخوريم كه حكايت از ناتوانى جنسى دارد ؛ و نشان مىدهد كه ريشهء اختلاف زن و شوهرى ، فقط ضعف و ناتوانى نيروى جنسى مرد بوده است . اينك جملهيى چند از اين كتاب : « حكايت كرد مرا دوستى كه محرم راحتها و مرهم جراحتها بود كه در اوايل عهد شباب . . . خواستم سفرى كنم و در اطراف عالم نظرى . . . يك دو رفيق راه را آگاه كردم و روى عزيمت به راه آوردم . . . چون راهى دراز بريدم ، در بلاد اهواز رسيدم . . . روزى چند بر آن شهر مشهور بياسودم و از حال علماى شهر مىپرسيدم . . .
هامش
( 1 ) - ر . ك : لباب الالباب ، به اهتمام سعيد نفيسى و نيز حبيب السير ، ج 2 ، ص 397 .
( 2 ) - مخفى
( 3 ) - لولهء مسين حامل آب
( 4 ) - ر . ك : تاريخ بيهقى ، پيشين ، ص 145 .