تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١
« روزى مأمون در حال كودكى ، پيش هارون شوخى مىكرد ، هارون در غضب شد و گفت : يابن الزانيه ، مأمون در جواب او ، اين آيه را خواند :
« الزَّانِيَةُ لا يَنْكِحُها إِلَّا زانٍ أَوْ مُشْرِكٌ »
يعنى : زن نابكار به نكاح درنياورد ، او را ، الا مرد نابكار يا مرد مشرك ؛ هارون از آن جواب كه مأمون داد ، خجل شد و به دل او را تحسين كرد . » « 1 » « روزى خواجه نصير طوسى ، در راهى سواره مىرفت و مولانا قطب الدين علامه ، كه شاگرد او بود ، در ركاب او مىرفت و به غايت صاحب جمال و مزلف بود و غبار راه بر سر زلفش نشسته بود ، خواجه از روى ظرافت اين آيت خواند كه ،
يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً
اى كاش من خاك بودمى ، يعنى آن غبارى كه به زلف تو آميخته . . . » « 2 »

ناتوانى جنسى

در ايران نه‌تنها مدارك فراوانى حاكى از محروميتهاى جنسى وجود دارد ، بلكه اسنادى كه دليل و مؤيد ناتوانى جنسى است نيز در كتب و آثار گذشتگان به چشم مىخورد . مؤلف لباب الالباب ، در شرح حال ارزقى هروى مىنويسد : « ارزقى كه . . . از مخصوصان حضرت شمس الدوله . . . بود و به فرّ اقبال او بر ممالك بيان مالك شد . و شمس - الدوله از ملوك آل سلجوق در علم و حيا و وقار و وفا مستثنى بودست و او را علتى حادث شد ، كه به سبب آن علت ، قوت مباشرت كه سرمايهء معاشرتست فتورى گرفت و نقصانى در آن راه يافت . . . چندانكه اطباء در آن معالجت كردند ، البته مفيد نيفتاد . حكيم ارزقى به خدمت عرضه داشت كه بنده اين را بر منوالى ديگر علاج كند . اگر آنچه بنده عرضه كند ، پادشاه بر آن برود ، شرف اجابت بدان پيوسته است . حكيم ارزقى الفيه و شلفيه را منظم كرد تا آن را به خط پاكيزه نبشتند و مصور كرد و گفت تا غلامى از خواص پادشاه را با كنيزكى عقد كردند و ايشان را در حرم ، حجره‌اى دادند كه مشبكى بود و منظرى داشت و پادشاه را فرمود تا حركات ايشان را مطالعه كند ، چنان كه ايشان آگاه نباشند و كتاب پيش ايشان نهاد ، تا بدان نهاد از مباشرت داد معاشرت بستانند و آن دو جوان نوعهد كه حرارت غريزى ايشان با رطوبت جوانى دست درهم زده بود و آتش شهوت را آب حيا ، تمكين نمى - كرد در كار شدند ؛ و پادشاه به نظارهء آن مشغول مىبود و مطالعهء آن ، سلسلهء شهوت او را مىجنبانيد و دواعى نفسانى در كار مىآمد . . . تا آخر الامر حرارت غريزى مر آن ماده فاسد را كه مانع قيام آلت مولده بود منقطع گردانيد و بر مثال پنير مايهء منجمد و منعقد از منفذ احليل برون آمد و آن زحمت ، به مدد آن حكمت به كل زايل گشت ؛ و حكيم ارزقى از
هامش
( 1 ) - همان كتاب ، ص 383 . ( 2 ) - لطايف الطوايف ، پيشين ، ص 175 .