قايماز كجكلاه يك بار كه سلطان مست بود و دست او را در دست داشت ، انگشترى شاه را از انگشت وى ربود ، و وزير سلطان را به اتكاء آن خاتم سر بريد ، چنان كه سنجر ، از رسوايى كه در آن كار بود ، جرأت نكرد آن اقدام قايماز را خودسرانه بخواند و پذيرفت كه كار به امر او انجام شده است .
اين احوال سلطان ، در كارها نابسامانيها پديد آورد ؛ كارها به دست نااهلان ، غلامان و نالايقان افتاد ؛ پيش افتادن آدمهاى ناچيز و بىشخصيت ، كسانى را كه ارزشى داشتند از كارها دور داشت .
رجال دربار سلطان ، كسانى از نوع سنقر ، عزيزى ، قزل ، قايماز كجكلاه شدند ، امير قماج و على چترى و امثال آنها ، كه در سلطان نفوذ داشتند خود گرفتار اغراض و اختلافات بودند ، در چنين احوال كه قواى گريز از مركز در فعاليت بود ، شكست سنجر از قراختائيان پريشانى اوضاع را نشان داد و آخر كار خراسان و دولت سنجر بر سر طمع - ورزى و بيرسمى امير قماج بر دست غز تباه شد و رسم اقطاعبخشى سلجوقيان . . . كه دولت سلاجقه را تهديد كرده بود ، در خراسان تأثيرش ظاهر شد و حكيم كوشكى شاعر هجو - سراى اين عصر ، در هجويات خود به سوابق اين اميران سنجر ، اشارتها دارد . . . » « 1 »
رفتار جلال الدين در مرگ غلامش
سلطان جلال الدين منكبرنى كه شرح دلاوريها و مبارزات او را با مغولان در جلد دوم تاريخ اجتماعى ايران قبلا ياد كرديم ، سخت عياش بود ، وى را غلامى بود به نام « قلج » كه فوق العاده مورد محبت او بود « اتفاقا غلام را مرگ فرارسيد ، سلطان در اين واقعه بسيار گريست و يكباره زمام خوددارى و اختيار عقل از كف او بدر رفت و حركاتى كرد كه از هيچ عاقلى سر نزده بود . . .
امر داد تا لشكريان و امرا پياده در تشييع جنازهء غلام حاضر شوند و نعش او را از محلى كه تا تبريز چند فرسخ بود ، پياده همراهى كنند و خود او مقدارى از اين راه را پياده آمد تا بالاخره به اصرار امرا و وزير خود بر اسبى نشست ، چون نعش به تبريز رسيد . امر داد تا اهالى به جلوى تابوت بيرون آيند و براى آن شيون و زارى كنند و كسانى را كه در اين عمل قصور كرده بودند ، مورد بازخواست سخت قرار داد . . . علاوهبراين حركات ناپسند ، جنازهء آن غلام را به خاك نسپرد ، بلكه هرجا مىرفت آن را با خود مىبرد و بر مرگ او مى - گريست و بر سر و صورت خود مىزد ، از خوردن و آشاميدن خوددارى مىكرد ، همين كه جهت او چيزى خوردنى يا آشاميدنى مىآوردند ، مقدارى از آن را براى غلام مىفرستاد و كسى جرأت آن نداشت كه بگويد غلام مرده ، چه اگر كسى اين نكته را بر زبان مىآورد
هامش
( 1 ) - عبد الحسين زرينكوب ، نه شرقى ، نه غربى ، انسانى « بررسى چند كتاب تاريخ » ص 413 .