تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
دو بيت شراب خوردند . . . » « 1 » به شهادت اسناد و مدارك تاريخى ، محمود و اطرافيان و شعراى دربار او آزادانه به هر ظلم و تجاوزى كه مىخواستند دست مىزدند و كسى را ياراى مخالفت نبود ؛ ولى اگر مردم عادى ، يكى از هزاران گناه آنان را مرتكب مىشدند ، براى حفظ نظام اجتماعى به سختى كيفر مىديدند . در كتاب الذخائر و التحف ، تأليف قاضى رشيد بن الزبير ، ضمن بيان مطالبى دربارهء غزنويان مىنويسد : « موقعى كه محمود با سپاهيان و همراهان خود از راهى مىگذشت ، دريافت كه يكى از مردان دولت او به دختر يكى از دهقانان او تجاوز كرده است » وى براى رسيدگى به كار او ايستاد و آن مرد را به خود خواند و دربارهء آنچه آن زن مدعى بود ، پرسيد و وى به درستى آن اعتراف كرد و زناى محصنه كرده بود . آهنگ سنگسار كردن او را كرد و ايستاد تا آنكه او را سنگسار كردند و سوختند و فرمان داد هرچه دارد بفروشند و در برابر كارى كه با آن زن كرده است ، به او بدهند و چون همهء اين كارها را كرد ، از آنجا رفت . « در كتب ادبى ، حكاياتى كه راجع به عشق‌ورزى اسلاميان به نصرانيان باشد ، فراوان است و بسيار اتفاق مىافتاده است كه عاشق ، دين خويش را نيز در سر كار عشق كند چنان كه شرف العلاء ، عاشق غلامى نصرانى شد و از عشق او . . . به كليسا رفت و شراب هم نوشيد ( تزيين الاسواق / 171 ) و مدرك بن على هم عاشق ترسابچه‌يى شد و كارش به رسوايى كشيد . . . » « 2 » گاه معشوق از دختران زيباروى بوده ، چنان كه شيخ صنعان ، عاشق يك دختر ترسا گرديد و مذهب و طريقت ديرين خود را در اين راه از كف داد ، همچنين مرد مسلمانى بر يك دختر ترسا شيفته گشت و چون هنگام مرگش فرارسيد ، ترسيد كه اگر مسلمان بميرم در قيامت نيز از او جدا مانم ، پس دين ترسايى گرفت . » « 3 » ولى در باب پنجم گلستان سعدى : « در عشق و جوانى ، هميشه معشوق ، جوانى است امرد و خوبروى : « پارسايى را ديدم به محبت شخصى گرفتار نه طاقت صبر نه ياراى گفتار . . . يكى را دل از دست رفته بود و ترك جان گفته و مطمح نظرش جاى خطرناك و مظنهء هلاك ، نه لقمه كه متصور شدى به كام آيد يا مرغى كه به دام افتد . . . يكى از متعلمان كمال بهجتى داشت و طيب لهجتى و معلم را از آنجا كه حس بشريتست با حسن بشره او ميلى بود . . . -
هامش
( 1 ) - نظامى عروضى ، چهار مقاله ، ص 32 تا 34 . ( 2 و 3 ) - ماخوذ از مقالهء دكتر زرين‌كوب ، در احوال عطار ( مجلهء راهنماى كتاب ) .