تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
مجد الدين گذشته از مقام علمى و عرفانى ، مردى زيبا و صاحب جمال بوده و به‌طوريكه از نامهء مجد الدين برمىآيد ، نخست ، زن دلباختهء جمال مجد الدين شده است : « حق سبحانه و تعالى داناست كه اين ضعيف را رغبت پيوند اين خاتون كه در وثاق دارد به سبب رغبت او بدين ضعيف و ارادات حقيقى او بعد از امتحانات مختلف پديد آمده است و چون در اول‌كرت به حكم دريوزهء دعا نزديك اين ضعيف رسيده است در دوم‌كرت تن درنداده‌ام ، تا بىعقد نكاح با چادر ، پيشم بنشيند ، اما چون تعلق به پادشاهى داشت ، او را ميسر نگشت كه آن نكاح على ملاء الناس بودى ، تا اين هم ، اين ضعيف به سمع نظام الملك شهيد و سلطان ماضى ( علاء الدين تكش بن ايل ارسلان ) رحمها اللّه برسانيد ، اما آشكار كردن آن عقد به واسطهء فرمان الغ تركان عالم ( مادر علاء الدين ) بود . . . معاشرت با زن حلال خود مغازلت و ملاعبت از راه طريقت و شريعت و حقيقت مستحب است . . . رعايت دل زنى كه در نكاح باشد از راه دنيادارى فريضه است و حكمى كه جامع فوايد دين و دنيا باشد ، كدام عاقل بر وى انگشت تواند نهاد ؟ . . پس مجد الدين بغدادى به عروس حلال خود عشق - نامه نويسد و جد و هزل گويد ، اما مال حلال خود به بندگان خداى دهد و مال حرام اوقاف كه حقوق مسلمانان باشد نخورد . . . » « 1 » بعضى احتمال مىدهند اين زن ، همسر سلطان شاه بوده و بعد از وفات او دل به مجد الدين باخته و با تمهيد مقدماتى چند ، با رعايت موازين شرعى به نكاح او درآمده است ، بااين‌حال خوارزمشاه به حكم جهل و تعصب اين مرد شريف را در جيحون افكنده است . - اين حكايت نيز كمابيش مشكلات روابط جنسى در آن ايام و مظالم قدرتمندان آن عصر را نشان مىدهد .

شيخ صنعان و دختر ترسا

شيخ عطار در منطق الطير داستان عشق‌ورزى شيخ صنعان را چنين توصيف مىكند : شيخ صنعان كه پيرى صاحب كمال و غير از انجام اصول و فروع مذهبى ، پنجاه‌بار به حج رفته و صاحب كشف و كرامات بود ، در خاك روم دل به دخترى ترسايى باخت كه :
هردو چشمش فتنهء عشاق بود * هردو ابرويش به خوبى طاق بود روى او ، از زير زلف تابدار * بود آتش‌پاره‌يى بس آبدار . . . چاه سيمين بر زنخدان داشت او * همچو عيسى بر سخن جان داشت او
« دختر چون نقاب از چهره برگرفت ، آتش به جان شيخ انداخت . . . شب چنان به - نظرش دراز مىآمد كه گويى پايان ندارد . . . ياران هريك راهى پيش پايش گذاردند . اما شيخ به هريك جواب مىگفت :
هامش
( 1 ) - نقل از مجلهء يغما ، ارديبهشت 38 ، ص 89 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 404 | مرتضى راوندى