تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
. . . از دير برون آمد از خوبى خود سرمست * هركس كه بديد او را واله شد و حيرانى ياد لب و دندانش بر خاطر من بگذشت * چشمم گهرافشان شد طبعم شكرستانى گر خاك رهش گردم هم پا ننهد بر من * كى پاى نهد حاشا بر مور سليمانى « 1 »
*
پسرا ره قلندر سزد ار به من نمايى * كه دراز و دور ديدم ره زهد و پارسايى پسرا مى مغانه دهى ار حريف مايى * كه نماند بيش ما را سر زهد و پارسايى مى صاف اگر نباشد به من آر درد تيره * كه ز درد تيره يابد دل و ديده روشنايى نه ره و نه رسم دارم نه دل و نه دين نه دنيا * منم و حريف و كنجى و نواى بىنوايى نيم اهل زهد و توبه به من آر ساغر مى * كه به صدق توبه كردم ز عبادت ريايى . . . چو ز باده مست گشتم چه كليسا چه كعبه * چو به ترك خود بگفتم چه وصال و چه جدايى به قمارخانه رفتم همه پاكباز ديدم * چو به صومعه رسيدم همه يافتم دغائى « 2 »

لواطه

در لغت‌نامه‌ها : امردپرستى ، بچه‌بازى ، غلامبارگى و شاهدبازى جملگى كمابيش يك معنى دارند و لاطى و غلامباره به كسى مى - گويند كه پسران ساده و خوبروى را بيش از زنان خوش دارد .
ما بنگى و رند و بچه‌بازيم * ديوانه روى خوش‌قماشيم
فوقى يزدى
بچه‌بازى اگر نمىداند * بچه بىريش را نهاده چرا ؟
ابو البركات ابو دلف در سفرنامهء خود مىنويسد ، موقعى كه ابو نواس از عراق به قصد خراسان حركت كرد ، به صومعه‌يى رسيد كه در آن راهبى زيبا ، خوش‌قامت و شوخ سكونت داشت ، ابو نواس را دعوت كرده از او پذيرايى نمود ، پس از صرف شام و نوشيدنيها ، ابو نواس از او خواست كه با هم جماع كنند ، راهب تقاضاى او را پذيرفت و چون خود از ابو نواس كام گرفت و نوبت به خودش رسيد ، او را از انجام عمل بازداشت ؛ ابو نواس از اين عمل برآشفت و سرانجام او را به جرم عهدشكنى كشت و بر ديوار صومعه نوشت .
ما انصف الراهب من نفسه * اذ نكح الناس و لا ينكح
يعنى : راهب منصفانه رفتار نكرد چه او با مردم ازدواج مىكند و حاضر به نكاح نمىشود « 3 » . »
هامش
( 1 ) - ر . ك : ديوان عراقى ، پيشين ، ص 209 . ( 2 ) - همان كتاب ، ص 290 و 295 . ( 3 ) - نقل از سفرنامهء ابو دلف ، ترجمهء شادروان ابو الفضل طباطبايى .