دانشمندى را ديدم كه به محبت شخصى گرفتار شده و رازش از پرده برملا افتاده . . . در عنفوان جوانى ، چنان كه افتد و دانى با شاهدپسرى سرى و سرى داشتم . . . ياد دارم كه در ايام جوانى گذرى داشتم به كويى و نظرى به ماهرويى . . . قاضى همدان را حكايت كنند كه با نعلبند پسرى سرخوش بود . . . »
استاد سخن سعدى ، كه مردى خوشطبع و جامعهشناس بود ، در حكايات سابق الذكر مكنونات قلبى خود و گروهى از مردم را آشكارا و بىپرده به رشتهء تحرير كشيده است .
به قول دكتر زرينكوب : « گناه سعدى اين است كه نه بر گناه ديگران پرده مىافكند ، نه ضعف و خطاى خود را انكار مىكند ، كدام دلى هست كه « در جوانى چنان كه افتد و دانى » در برابر زيبائيها و دلبريهاى وسوسهانگيز خوبان نلرزد و هوس خطا و آرزوى گناه نكند ؟ تا جهان بوده است و تا جهان هست ، انسان صيد زيبايى و بندهء شهوت و گناهست و اين لذت و عشرت كه زاهدان و رياكاران و دروغگويان آن را به زبان و نه به دل وقاحت و حماقت نام نهادهاند ، سرنوشت ابدى و درام جاودانى بشريت خواهد بود .
درينصورت آنجا كه سعدى از عشق و جوانى سخن مىگويد و شيفتگى و زيبا - پرستى خود را ياد مىكند ، سخن از زبان بشر مىراند و پرمايهترين و راستترين و بى - پيرايهترين سخنان او همينهاست . تنها او نيست كه شور زيبايى ، دلش را به لرزه مىآورد و عنان طاقت را از دستش مىربايد ؛ آن زاهد بياباننشين از ترس آنكه درين راه نلغزد به غار پناه مىبرد و باز وقتى به شهر مىآيد ، صيد غلامان خوبرو و كنيزان دلفريب مىشود .
تفاوت سعدى با ملامتگران و رياكاران و دروغگويان اين است كه سخنش مثل ( شكر پوستكنده ) است نه رويى دارد نه ريايى . . . راست بىپرده اقرار مىكند كه زيبايى در هرجا و هركس باشد ، قوت پرهيزش را مىشكند و دلش را به شور و هيجان مىآورد . . .
اين است دنيايى كه در گلستان توصيف مىشود ، دنيايى كه سعدى خود در آن زيسته است و با يك حركت قلم عاليترين و درستترين تصوير آن را بر روى اين « تابلو » كه گلستان نام دارد ، براى ابد زنده و پايدار ساخته است . . . » « 1 »
چنان كه در صفحات قبل گفتيم ، همواره امردان و پسران خوبروى ، موضوع عشق و عاشقى نبودند ، بلكه زنان دلربا نيز ، اصحاب گوشهنشين را به دام بلا افكندهاند .
عشق مجد الدين بغدادى - و علت شهادت او : مجد الدين بغدادى ، ظاهرا از صاحبدلانى است كه به گناه عشق زنى دل از كف داده ، آنچه مسلم است ،
هامش
( 1 ) - عبد الحسين زرينكوب ، نه شرقى نه غربى ، انسانى ، پيشين ، ص 200 .