و بازداران كه نگهبان و محافظ بازان و مرغان شكارى بودند ، در دستگاه طبقات ممتاز موقعيتى داشتند .
تهمتن ببردش به زابلستان * نشستنگهى ساخت در گلستان
سوارى و تير و كمان و كمند * عنان ركيب و چه و چون و چند
نشستگه و مجلس و ميگسار * همان باز و شاهين و يوز و شكار
ز داد و ز بيداد و تخت و كلاه * سخن گفتن و رزم و راندن سپاه
هنرها بياموختش سربهسر * بسى رنج برداشت كامد به بر
شاهنامه
نخجيرگاه مسعود
« مسعود غزنوى سلطانى عياش و شرابخوار و مستبد و مردد و بىاراده بود و مردم از وى نفرت داشتند . وى غالبا به عيش و شكار سرگرم بود ، و هربار كه هوس شكار مىكرد ، هفتهيى پيش سپاهيان را به نخجيرگاه گسيل مىداشت تا روستائيان را براى راندن شكار و نرگه ( نرگه يا جرگه يعنى احاطه و دور كردن حيوانات شكارى ) گرد آورند و غالبا بدينمنظور بيش از ده هزار روستائى را از كار و زندگيشان دور مىكرد و روزهاى متوالى آنان را به بيگارى مىكشيدند ، تا نخجير را به سوى سلطان برانند ؛ گرچه اين شيوهء اميران و شاهان قبل و بعد از وى نيز بود ولى او اين روش را به نحو اشد به كار مىبست . . . » « 1 »
چنان كه ديديم در دورهء قرون وسطا شهرياران و زورمندان زمان در كشتن و شكار حيوانات سخت بيباك و بىانصاف بودند ، و كشتن چرندگان و پرندگان را افتخارى بزرگ مىشمردند . فرخى سيستانى شاعر دربار سلطان محمود ، وصفى دلخراش از شكارگاه سلطان و زيادهرويهاى اين مرد به دست مىدهد . چند بيت آن را نقل مىكنيم :
اى ز جنگ آمده و روى نهاده به شكار * تيغ و تير تو همى سير نگرديده ز كار
. . . روز صيد تو ، به چشم تو ، چه روباه و چه شير * روز رزم تو بر تو چه پياده چه سوار
. . . هرچه در ايران درنده و دام و دد بود * همه را گرد به هم كردى در يك ديوار
گرد ايشان پرهاى « 2 » بستى مانند عقاب * زان برون رفت ندانست هم از هيچ كنار
ور سربالا چون ژاله روان كردى تير * هركه را گفتى بر ديده برم تير بهكار
. . . بامدادان همه كهسار پر از وحشى بود * شامگاه از همه پرداخته بودى كهسار
در زمانى همهء دشت ز خون دد و دام * لعل كردى چو گلستانى هنگام بهار
هامش
( 1 ) - كريم كشاورز ، حسن صباح ، ص 7 به بعد .
( 2 ) - در اينجا ، پرده بستن ، يعنى حلقه زدن و جمع كردن دد و دام براى شكار شاه .