تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
بر خط ابو طاهر خاتونى شكارنامه او را ديدم - آورده بود كه سلطان يكروز هفتاد آهو به تير بزد ، و قاعدهء او چنان بود كه به هر شكارى كه بزدى ، دينارى مغربى به درويشى دادى و به هر شكارگاهى از عراق و خراسان منارها فرمود از سم آهو و گور و به ولايت ماوراء النهر و به باديهء عرب و به مرج و خوزستان و ولايت اصفهان هرجا كه شكار فراوان يافتست آثارى گذاشتست . . . » « 1 » با اينحال صاحبنظران ، همواره شهرياران را از استغراق در لهو و لعب و شكار و شراب برحذر داشته‌اند ، چنان كه نظامى در هفت پيكر ، سعى كرده است سلاطين راحت‌طلب و تن‌آسان را با « صداع زمانه » يعنى با مشكلاتى كه مردم با آنها دست به گريبانند آشنا كند :
از چنين عالمى تو بىخبرى * مالك الملك عالم دگرى خوشتر آيد ترا كبابى گور * از هزاران چنين كبابى شور جرعهء باده بر نوازش رود * بهتر از هرچه زير چرخ كبود كار جز باده و شكارت نيست * با « صداع زمانه » كارت نيست شب و شبگير با شكار و شراب * گاه با خورد خوش گهى در خواب
نويسندهء قابوسنامه نيز براى شكار حد و مرزى قائل است . و از سر خيرخواهى مىگويد : « پادشاهان در هر كارى بايد اندازه نگهدارند و تنها دو روز در هفته به شكار مشغول باشند و بقيه را به طاعت و كدخدايى و انجام امور . . . » عنصر المعالى ، شكار حيوانات درنده را نيز عملى ناصواب مىداند : « در عقب سباع درنده متاز كه در شكار سباع ، هيچ فايده نيست و جز خطر جان هيچ حاصل نباشد چنان كه از اصل ما دو پادشاه بزرگ در شكار سباع هلاك شده‌اند ، يكى جد پدر من امير وشمگير و ديگرى پسر عم من امير شرف المعالى ، پس بگذار تا كهتران تو بتازند مگر در پيش پادشاهان بزرگ ، كه آنجا از بهر نام جستن و خويشتن را باز نمودن روا باشد . . . » « 2 » محمود و مسعود غزنوى و بسيارى ديگر از شهرياران ، با نهايت سنگدلى به شكار حيوانات بىآزار مىپرداختند و غالبا زائد بر احتياج ، حيوانات را به خاك و خون مىكشيدند ، فرخى مىگويد : « كوهسارى كه بامدادان پر از وحش بود شامگاه از وحش خالى شد و دشت از خون دد و دام لعل شد . . . و كشتگان را شمار نبود . . . همچنين بيهقى از عشق فراوان مسعود به شكار سخن مىگويد : « . . . نزديك نماز پيشين ، لشكر ددگان و نخجير برانده بودند و اندازهء بيست نخجير آن نواحى را . . . نخجير را در باغ راندند كه در پيش كوشك است و افزون از پانصد و ششصد بود كه به باغ رسيده و به صحرا بسيار گرفته
هامش
( 1 ) - راحة الصدور فى آية السرور ، پيشين ، ص 131 به بعد . ( 2 ) - بازنامهء نسوى ، پيشين ، ص 29 به بعد .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 38 | مرتضى راوندى