تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
هاىوهوىزنان از مجلس دررفتند و سماع آغاز كردند و اين غزل به آواز خوش و به - اصول هرچه تمامتر خواندند :
ما رخت ز مسجد به خرابات كشيديم * خط بر ورق زهد و كرامات كشيديم در كوى مغان در صف عشاق نشستيم * جام از كف رندان خرابات كشيديم گر دل بزند كوس شرف شايد از اين پس * چون رويت دولت به سماوات كشيديم از زهد و مقامات گذشتيم كه بسيار * كاس تعب از زهد و مقامات كشيديم
چون قلندران به آهنگ ايشان اين غزل برگفتند ، اضطرابى در درون شيخ مستولى گشت ، نظر كرد در ميان قلندران پسرى ديد كه در حسن بىنظير بود و در دل عاشقان دلپذير ، جمالى كه اگر نقاش چين طرهء او بديدى متحير گشتى ، بار ديگر شهباز نظر كرد و مرغ دلش در دام عشق افتاد و آتش هوى خرمن عقلش بسوخت ، دست كرد و جامه از تن بدر كرد و عمامه از سر فروگرفت و بدان قلندران داد و اين غزل آغاز كرد :
چه خوش باشد كه دلدارم تو باشى * نديم و مونس و يارم تو باشى ز شادى در همهء عالم نگنجم * اگر يك لحظه غم‌خوارم تو باشى
چون زمانى گذشت ، قلندران از همدان راه اصفهان گرفتند ، چون غايب شدند ، شوق غالب شد ، حال شيخ دگرگون گشت ، كتابها را دور انداخت . از تفسير كبير ( از امام فخر رازى ) نسيان كثير حاصل شد ، نحو را محو كرد ، اشارات ( از ابن سينا ) را فشارات خواند ، معالم التنزيل ( كتابى در تفسير ) اسرار التأويل نمود . حاوى ( كتاب رازى در طب ) راحل ساخت ، جامع الدقايق ، لامع الحقايق گشت . . . ذو فنون مجنون شد ، مجردوار ، در عقب اصحاب روان شد دو ميل راه برفت بديشان رسيد و اين غزل آغاز كرد :
پسرا ، ره قلندر ، بزن ار حريف مايى * كه دراز و دور ديدم سر كوى پارسايى
قلندران ، چون او را بديدند ، خرميها كردند ، درحال او را بنشاندند و موى ابروى او فروتراشيدند و همرنگ خود ساختند و شيخ فخر الدين در صحبت قلندران طوف‌كنان عراق عجم را زير قدم آورد . پس با همين دوستان عزم هندوستان كرد . . . شيخ فخر الدين با عشق پسر ، به‌سر همىبرد و سنگ جفا از قلندران مىخورد . . .
آن مونس و غمگسار جان كو * وان آرزوى همه جهان كو آن جان و جهان كجاست آخر * وان شاهد روح انس و جان كو حيران همه مانده‌ايم و واله * آن يار لطيف مهربان كو « 1 »
در جريان سير آفاق و انفس ، عراقى از هندوستان به روم مىرود و با معين الدين
هامش
( 1 ) - سعيد نفيسى ، ديوان عراقى ، مقدمه ، ج چهارم ، ص 49 به بعد .